تبليغاتX
گندم زار

گندم زار

گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...

http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=54079

پ.ن. به اواخر خبر توجه بیشتری مبذول بدارید!

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 1:22  توسط فاطمه   | 

 

با این همه:

ما بیدار خواهیم ماند. اطمینان داشته باشید.

که ما همه شب بیدارانیم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 21:17  توسط فاطمه   | 

 

دورانِ این سر ...

دورانِ این سر ...

دورانِ این سرِ محبوس در هوای گندیده...

 

و نه حتی دیگر پنجره ای برای شاید تماشایی...

همۀ پنجره ها رو به حیاتِ همسایگانی هر روز غریبه تر باز می شوند...

و دیگر چه فایده که پشتِ این پنجرۀ بسته،

آن پرندۀ بی نام،

همچنان می خواند؟

 

 من،

با فاصله ای معقولانه معهود (یا معهودانه معقول؟) از هر پنجره ای،

                طاق باز،

                بی هیچ گلاب و کافوری،

                رو به سقف،

با آنچه بر سرم آمده،

دیگر از انتظار برای حتی مرگ هم نمی ترسم...

 

                                 من فقط از دورانِ این سر، مبتلا به نوعی دلآشوبه ام؛

                                                                                             وگرنه...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 1:19  توسط فاطمه   | 

 

گرچه در این دام چالۀ تقدیر امیدِ سپیده دمی نیست،

 از برای آن کس که فاتح جنگی ارزان و وهن آمیز است

سپیده دمان

خطری ست

بس عظیم:

شناخته شدن

و بر سر دست ها و زبان ها گشتن،

که" ـ آنک فاتح

       آنک سردار فاتح!"

که اگر شرمساریش از خلق نباشد

باری با شرمساری از خود چه تواند کرد!

شاملو

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 0:56  توسط فاطمه   | 

این روزها شرمزدۀ همۀ آن روزها هستم... این روزها هر خوش دیدنی برای آینده به پوزخندگی در منتهاالیه لبم بدل می شود... این روزها هر روز را در همان روز زندگی می کنم و هر روز را با فاتحه ای برای فردا به انتها می رسانم... این روزها...        

  .پایان این روزها هر چه باشد، بی شک، فردا نیست.

 


سکوت آنگه به پای تیرگی آید

جبین بر آستان ساید

که: ما سلطان شب، بر توسن وهم سیاه مرگ هستی ها

نشسته، روی اقیانوس خاموش سیاهی ها،

شتابان سخت می تازیم

بمیرانیم هر آوا که از زندان سینه پا نهد بیرون!

صداها حبس!

          نفس ها ایست!

                             خاموش!

                                       ایست!

                                                    خا...

                                                           موش...

 ...

نه فریادی، نه نجوایی، نه موج پرچمی،

                                                  هیهات،

                                                  هیهات...

"یدالله رؤیایی"


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 2:27  توسط فاطمه   | 

ما همه بیدار بودیم.

بیداریمان را، اما، چه سود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 3:3  توسط فاطمه   | 

"در واقع هرگونه دموکراسی به سمت تمرکز گرایش دارد و در نتیجه دموکراسی به نوعی استبداد می گراید که ممکن است به صورت منحط استبداد فردی درآید. در دموکراسی همواره خطر جباریت اکثریت وجود دارد. اصل موضوعۀ هر نظام دموکراتیک این است که حق با اکثریت است. جلوگیری از سوء استفادۀ اکثریت از پیروزی خویش و ستمگری وی بر اقلیت ممکن است دشوار باشد.

دموکراسی به اشاعۀ منش درباری گرایش دارد منتها فرمانروایی که داوطلبان مقام های عمومی به چاپلوسی اش برخواهند خاست دیگر یکی از مردم است نه سلطان. اما چاپلوسی از فرمانروای مردمی بهتر از چاپلوسی از فرمانروای سلطانی نیست شاید هم بدتر از آن است؛ زیرا منش درباری در دموکراسی همان است که به بیان عادی عوام فریبی نامیده می شود."

توکویل که دموکراسی را به مثابه مشیتی الهی می نگرد در اینجا به بیان تهدیدهایش می پردازد .

پ.ن. البته توجه داشته باشید که دموکراسی مد نظرش بوده نه دموکراسی.

پ.ن. البته  "هر" به طیف استفاده کننده از این ایده و اسم اشاره داره خب.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 15:17  توسط فاطمه   | 

برای مایی که آدم رد کردن چراغ های قرمز نیستیم، برای مایی که مدت هاست کنار خط عابر این پا و آن پا می کنیم، این روزها روزهای امید دادن به پاهای خسته از ایستادنمان است...
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 22:34  توسط فاطمه   | 

نافکم سر خود را بیرون آورده با استیصال هرچه تمام تر به سقف خیره شده بود و زمزمه می کرد:

"یه گهی ما خوردیم حالا همه واسه ما شاخ شدن"

.دریم دریم دریم دیم، دیم دیری دیم دیم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:29  توسط فاطمه   | 

به ترسم از فضاهای بسته ترس از فضاهای باز هم اضافه شده!
+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 7:20  توسط فاطمه   | 

ژاکتم را تنگ در بر می کشم و شانه هایم را به گرمای مأنوس از آن منش تکیه می دهم...

تا گرم شدن هوا چیزی نمانده ...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388ساعت 0:7  توسط فاطمه   | 

To be conservative, then, is to prefer the familiar to the unknown, to prefer the tried to the untried, fact to mystery, the actual to the possible, the limited to the unbounded, the near to the distant ... the convenient to the perfect, present laughter to Utopian bliss


پ.ن. بنا نداشتیم محافظه کار باشیم ، از این فحش برایمان بدتر چه بود؟؟!، اما...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:44  توسط فاطمه   | 

مثل همیشه درست گفتی: با همۀ زرت و پرت هام، یا گفتی به خاطر زرت و پرت هام؟، چیزی بیش از انگل تو نیستم!!

پ.ن. علامت تعجب هم لازم نداشت!

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 13:20  توسط فاطمه  

"پاشو پاشو کوچولو! از پنجره نیگا کن!"؛ سحرم دولتِ بیدار به بالین آمد!!
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 19:9  توسط فاطمه   | 

این نظریه که بودن دلالت بر دگرگونی دارد، یعنی بودن "شدن" است، دو شاهد در آغاز و نقطۀ اوج فلسفه غرب دارد: فلسفه هراکلیتوس و فلسفه هگل...

اریک فروم: داشتن یا بودن

پ.ن. به شدت ادامه دارد...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 16:0  توسط فاطمه   | 

 

*اگر تولید و مصرف انبوه را کنار بگذاریم، این همه آدم در این همه وقت به چه کاری مشغول باشند؟

*بی تولید و مصرف انبوه ضرورت ابداعات و اختراعات فزاینده چیست؟

*بی احتساب تولید و مصرف انبوه چه چیز فرداها را متفاوت از دیروزها می کند؟ آیا سیمای زندگی در زمین همچنان تغییر خواهد کرد ؟

*...


پ.ن. که چی؟ این همه تولید و این همه مصرف؟؟

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 17:33  توسط فاطمه   | 

از در همه جا دیدنت تا دست یازیدن به این بهانه برای دیدن همه جا راه چندانی نبود... نیست...
+ نوشته شده در  شنبه هشتم فروردین 1388ساعت 18:44  توسط فاطمه  

جوراب هایم را می پوشم و به مصاف آینه می روم... بر سر سفره ای که بی احتساب سنبل، نمی دانم چرا، هشت سین دارد...

+ نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 0:5  توسط فاطمه   | 

...و در حالی که ما، شیفتگان، به بابا نوئل کیسه بر دوش می اندیشیدیم عمو نوروز کاسه در دست به سر کوچه مان می آمد... از شیشه ماشین ها سرک می کشید... چیزکی طلب می کرد...  

پ.ن. و جوراب من هنوز پایین پای تختم آویزان است... همان جوراب قرمز...

پ.ن. آخ نماد فرهنگی شادی ما... به کجا چنین شتابان؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 16:14  توسط فاطمه   | 

کل گرایی در خوانش یا عدم تمرکز؟

* تنها کلمه... فقط کلمه ها بودند که نشانم می دادند یک متن چه می خواهد بگوید... درگیر واژه ها بودم و معنای کلی متن که از واژه ها دریافتشان کرده بودم. ذهنم درگیر جمله ها نمی شد، برای همین بود که چیزی را که گوینده می خواست بگوید نمی فهمیدم... کلمه ها را از ذخیرۀ واژگان خودم تعبیر می کردم و متن را از ذخیرۀ تجربه های زیسته ام...

*بعضی وقت ها برای خاطر صادق بودن سعی می کنی واقعیت را فراموش کنی و تصاویر خود ساخته ات را جایش بنشانی؟ بازی خوبی نیست... مغزت را بیمار می کند، فرسوده می کند... نه مصداقی از کم حافظگی دروغگو... تحت تأثیر ارزش انگاری صداقت با وسواسی کم نظیر زمان و مکان و موقعیت ها را در هم می آمیزی... سعی می کنی خواسته و دیده و تصورت را به مثابه برساخته ای از واقعیت جای واقعیت بنشانی و... طبیعی است که در این مسیر ذهن باید تکه هایی از خود را جابه جا کند و ... جای اولیه یا واقعی؟ تکه ها را فراموش کند... و اصلا این بازی چرا شروع می شود؟ ترکیبی از نادانی، عدم تمرکز در دیدن، میل به دانایی و ارزش انگاری صداقت؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:53  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:18  توسط فاطمه  

وه... خوب شد، حد اقل، به دنیا آمدیم... چه خوشی دارد می گذرد بهمان...

پ.ن.۱. تصمیم بزرگ این روزهایم که قصد کرده ام برای خاطر قربت هم که شده تا انتها به اجرایش همت گمارم: من بعد هرگز بدون لباس خواب قدم به تختخواب نخواهم گذارد...

پ.ن.۲. خطاب به والدین گرام: لطف کنید بگذارید اسم های مقدس، مقدس بمانند. حملشان را به کودکانتان تحمیل نکنید. از ما که گذشت و گذشتیم به هر جان کندنی که بود اما واقعا بار سنگینی است... و خب به گمانم برای یک زندگی حمل همان یک بار کفایت می کند...                             نگذارید به حکایت نیاز به اکسیژنِ پریسا بیانجامد قصه...

وه عجب صبحی... پرده را کنار زده نگاه می کنیم: راست می گفتی: گرچه از فرشم تا هره ی پنجره گامی بیشتر نیست اما از آنجا تا کف پوش حیات...

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 7:2  توسط فاطمه   | 

می گوید شهید بهشتی آنوقت ها که نق زدنها زیاد شده بوده جمله ی حکیمانه ای گفت: هی نگید انقلاب برای ما چه کرده؛ ببینید خودتون برای انقلاب چه کرده اید...

نگاهت می کنم... و به خدا دست من نیست اگر " نگویید کشورم برای من چه کرده، بگویید من برای کشورم چه کرده ام" کندی توی سرم می چرخد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 21:32  توسط فاطمه   | 

من دچار شیفتگی فرهنگی نیستم. بر فرض که باشم: این شیفتگی واکنشی است دربرابر کرنش دائمی تو به عظمت خیالی وضعیت موجودمان... این دست گذاشتن ها روی مشکلات و ناتوانی ها بازخورد دهان باز مانده ی تو در مقابل اخبار تلویزیون است؛ پدرجان!!!

در ضمن: آنقدر هم کودن نیستم که فکر کنم جایی در زمین مجمع جمیع محاسن است، حضرت والا. پس لطف کن و اینقدر مشعوف نشو از کشف معایب جوامع دیگر و رونمایی آنها برای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 1:24  توسط فاطمه   | 

 

عباس معروفی:

 "پس درود می فرستم به انسان مکتوب..."

"زندگی تدريجی از مرگ تدريجی غم انگيزتر است. آن هم در جامعه‌ای که «جنسيت» حرف نخست را شليک می‌کند، منتها با صدا خفه کن؛ پوپ، و تمام."

"تمام سال‌هاي جواني من صرف خواندن ادبيات کلاسيک ايران و ادبيات معاصر جهان شد. آگاهانه مي‌خواندم و مي‌گذشتم، و آگاهانه ناخودآگاهم را رها مي‌کردم که مثل اشک بريزد و صفحه را پر کند"

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:13  توسط فاطمه   | 

درنگ کرده ای کدام زایش را از این بی لمسی؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:29  توسط فاطمه   | 

گفت:"درخت ها هم به خاطر من جوانه زده اند." و با سرانگشت، چند تار موی روی پیشانی اش را کنار زد و با صدای لرزان گفت:" ولی نمی دانم من برای چه زنده ام."

گفت:"این باران هم به خاطر من می بارد. اما نمی دانم خودم به خاطر چی زنده ام."

دلمرده شده بود.تنهایی را بیشتر از همه چیز دوست داشت. همیشه بین برخورد و گریز، گریز را انتخاب می کرد و من اوایل خیال می کردم فقط از من می گریزد... اما بعدها دانستم ذاتا این جور است...

عباس معروفی

پ.ن.!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 19:42  توسط فاطمه   | 

آنقدر در تمام طول بودنم آدمها را از پشت صفحات کاغذی و شیشه ای دیده ام... آنقدر به واکاوی چگونه بودنشان، به لذت تماشای بودنشان خو گرفته ام... که فراموش کرده ام خودم هم یکی از ایشانم با امکان هایی و احتمال هایی در حد آنها ... فراموش کرده ام؟؟ نه، اما درد همان فاصله ی دانستن تا بودن است؛ خلأ یی که نمی دانم چیست و چه طور می توان پرش کرد...! دست هایم، پاهایم، چشم هایم... هیچ همکاریی در پروراندن بازی شخصیم نمی کنند... فقط ذهنم سرگرم سرهم کردن احتمالات مختلف و داستان پردازیست... انگار نامرئی به تماشا نشسته باشم، انگار حبابی، چیزی احاطه ام کرده باشد... با دنیا فاصله دارم و خرسندم از فاصله و تماشا... آنقدر مشغول امتحان جایگشت های احتمالات ممکنم که هرگز به عمل در نمی آیم ...

خب؟ که چی؟مشکل چیه حالا؟؟!!

مشکلی نیست.. حالا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 11:44  توسط فاطمه   | 

 

پ.ن. با گذاشتن آن نوشته پشت در دست کم خیالم راحت است که کسی معطل تعطیل بودن من        نمی شود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:55  توسط فاطمه   | 

تنها ابهام مصادره نشده به مطلوب است که می تواند مقدس باشد... ابهامی که نه فقط جامعه ناتوان از ترجمه اش باشد که هیچ فردیتی هم با تمام وسعتش لاف معنا کردنش را زدن نتواند...

پ.ن. هنوز دنبال چیزی مقدسی؟؟ تقدس...!! دنبال چیزی معنا دارم... اگر این آن فرض شود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 0:13  توسط فاطمه   |