بر سر جنازۀ مان
چشم ها بیرون زده
به نعره درآمدید
که مرده بمان مرده
بازی اما دیگر از دست شمایان خارج بود.
گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...
بر سر جنازۀ مان
چشم ها بیرون زده
به نعره درآمدید
که مرده بمان مرده
بازی اما دیگر از دست شمایان خارج بود.
در خونم سمی بود که اگر نمی دویدم باید می خوابیدم
در خونم سمی بود که اگر نمی دویدم باید می خوابیدم
در خونم سمی بود که اگر نمی دویدم باید می خوابیدم
در خونم سمی بود که گر نمی ویدم اید خوابیدم
در خونم می بو که ر ویدم د خوابیدم
د نم بو کرم خوابیدم
د ک م خوابیدم
خوابیدم.
تو از اتاقت بیرون می دویدی
من از اتاقم،
و لحظه ای
با هم
می ترسیدیم؛
بی تصور جنگهای تن به تنِ پیشینیمان.
شرمنده اما
ندانستن آنکه لبخندِ مورد نظر
شروع چیزی خواهد بود
کمیک،
یا ترسناک،
یا جنایی،
یا بسیار زیرژانرهای ممکنِ دیگر،
با تنها امکانی از عاشقانه ای بودن،
عذری موجه می نمود تن دادن به این تراژدیِ متقن را.
آسمان ِ گرفته، رعد و برق، باران، طوفان،... چقدر همنوا و آرامش زا شده اند برایم... انگار نه انگار که دو سال و قدری پیش، آنهمه می ترسیدم از همه شان... از کوچکترین صدای برآمده از آسمان... نمی دانم چه پیشامدستم...
می دانم راستش را اگر بخواهی...
آنقدر از انسان ترسیده ام... که دیگر آسمان نترساندم...
نه...
آنقدر از انسان دلزده ام که موجدان ترس دیروز همدستانِ امروزم شده اند...
نمی دانم...
به هر حال دلم طوفان می خواهد و ...
دم خانه پیاده می شوم
یک قدم برنداشته هنوز اما
یادم می افتد
کیفم را توی سرویس جا گذاشته ام
می ترسم
برمی گردم
همان یک قدم کافیست ولی
که صدایم
که در نمی آید
که لب هایم
که می لرزد
که دست هایم
که می جنبد
به چشم سرویس نیاید
و راه بیفتد توی کوچه ها
و من بدوم دنبالش
بدوم... بدوم... بدوم
و شده با یک قدم فاصله
نرسم
به سرویس
به کیف
به سرمشق ها
که بناست
فردا
اول مهر
چهارده فروردین
شنبه
بدهم دست معلم
که دوستم خواهد داشت
که مهربان خواهد بود
که لب خند خواهد زد
طلب هاش اگر فقط به موقع وصول شوند
***
می دانی
این فقط
ویاری چند؟ ساله است
به صدای بوی گند ماه مهربان
بسامد دوازده سال، هرشب، دویدن
و هرروز صبح
بدهکارتر
حاضری زدن
خاموشش کن
و بخواب
***
شاید امشب
رسیدی...
سرم را به دیوار می کوبم، می کوبم، می کوبم... و فکر می کنم کاش همۀ ما نهنگ ها به جای دور زدن، خودکشی دسته جمعی می کردیم... به شکوهِ صدای برخورد همه مان به دیوار فکر می کنم... و بعد فکر می کنم همۀ مانی در کار نیست... و بعد ابعادش را با ابعادم می سنجم... و بعد فکر می کنم مگر به فلانِ دنیا برمی خورد از این خودزنی... از پارکینسون من و ام اس تو... و فکر می کنم شاید تا هنوز اگر وقت مانده باشد باید دور زد... جا نمیفتد... نمیفتد و من...از نمی توانم شرمم می آید و از حقارتِ اندازه ام... بخوابید... چشم هایم را می بندم... گرچه حتی خوابیده هم می کوبم دیگر... تمام بدنم هد می زند... می کوبم... می کوبم... می کوبم... و بی معنایی ابدیت را و زمینهای واگذار کرده اش رابرای خودم شعر می خوانم...
می دوم توی حیات پشتی
بین قاصدک ها
ته یکیشان را می گیرم
و از این خانه می روم
اگر آزادم کنی.
تو که می دانی
من از این بنده بودن ها...
که قشنگ تر می شوم اگر...
...
باورم نمی شود!!
قبول کرده ای...
استخاره ام...
خوبِ خوب آمدست...
تو هم مگر ...
می سوزی؟؟
پ.ن. گرچه هنوز نامت بغض اندود خروج می کند انگار...
شنبه
یک شنبه
دو شنبه
سه شنبه
چهار شنبه
پنچ شنبه
جمعه
شنبه
یک شنبه
دو شنبه
.
.
.
روزها را می کشم
...
صدایم، وجودم مباد که مزاحم سریال دیدنتان شود. انگار نه انگار که 26 ساله خرسی گنده ام. هرجا ساکت شو را ضروری دیدید مرحمتش بفرمایید. با تشکر؛
پ.ن. و آرزوی قبولی طاعات و عبادات.
تو را دوست دارم، تو را که هرگز پذیرای فاصله مان نخوهی بود، تو را که دیگر هرگز برق افتخاری از آن من در چشمانت نخواهد بود، تو را که چنان ناامیدت کرده ام...
تو را دوست دارم، تو را که دیگر ستایشت نخواهم کرد، تو را که دیگر پشتت قامت نخواهم بست، تو را که چنین ناامیدم کرده ای...
دیگر می دانستیم
که پدران مان
نخواهند مرد
که مادران مان
نخواهند مرد
که آنها
که او
...
که مرگ
آن همزمان ترس و خواست یگانه
پایان راهگشای بازی نخواهد بود.
دیگر دانسته بودیم
که وجودمان
بسته به میدان جنگی
هماره موجود است
بی گریزگاه.
که نمی توان
بود خود را در نبود دیگری چشم داشت
و باید تا زنگ آخر
که آمدنش را به حدس و گمانه نمی توان انتظار کشید
ایستاده بازی کرد
ایستاده جنگید.
دیگر فهمیده بودیم
که هیچ
که مطلقاً هیچ
میان بری را نمی توان چشم داشت
میان بری
که به واسطه اش
آدم
باشد
و
غم شرم اندودِ نبودِ دیگرانِ عزیزتر از جانش؛
دیگرانِ متصلش...
چقدر افسرده کننده است؛ تنها زمانی که، در آن، زنان کشور من به همان صورت که در خانه هایشان هستند بیرون خواهند دوید وقتی است که زلزله آمده باشد.
خواب مبینم؛
چهارشنبه است،
چهارشنبه بعد از ظهر،
پشت میزها،
شعر می خوانیم،
نقد می کاریم،
بس
خوش حالیم...
"به خدا ریشۀ ظلم خشک می شه
به خدا پاشنۀ در عوض می شه
به خدا دنیای ما پیشون داره
پیشون ترش پیشون داره"
به خطوط پیشونیش تو خیالات خودم
خیره می شم؛
فکر می کنم
برای این همه سال
در گذر از تک تکِ شب های تار
عزیزم بود و همین یک به خدا
با خودم می گم برا تعبیرِ این
یکدونه خواب
من باید تاکی
برا کی
بخونم این لالایی؟
من دنبال شعری می گردم
آشنا
توی کتاب نویسنده ای چک
یادگار دورۀ هم نشینی های مخفی.
دنبال دست خطی
روی آجرهای بازمانده از دیوار.
دنبال نامه ای بین وصیت های رسیده از
اردوگاههای کار.
دنبال دست نوشته ای از
آزادی خواهی فرانسوی
نوشته شده در همهمۀ خیابان.
من
دنبال جمله ای هستم
که
خستگی را
که حسِ
این حق ما نیستن را
با امکانِ گذر از امروز
در هم بیامیزد.
به من کمک کنید
اگر
تجربه ای نزدیک تر
می شناسید؛
چرا که
تا دورها رفتن
بازگشت را سخت می کند؛
بازگشت به
این جا
را...
گلوله ای که مغز را می پراکند
گلوله ای که حنجره را بی صدا می کند
گلوله که پا را به نشستن وامیدارد
گلوله ای که قلب را از پمپاژ بازمی ایستاند
گلوله ای که چشم ها را به ندیدن
گلوله ای که دست ها را
گلوله ای که
از همین هفت تیر شلیک می شود؟؟
جوری که گلویم تکان نخورد زیاد،
جوری که به نظر نرسد ترسیده ام،
جوری که انگار با برخاستن اولین باد،
خواهم پرید؛
به پشت سرم هم نگاه نمی کنم،
بالغ شده ام.
از عشق گریزی نیست یا از خواستش آقا؟
این گونه بوده است
که شما همه را از دریچۀ ابتلایشان می نگرید،
با لبخند.
و این گونه بوده است
که در صورت به فعلیت نرسیدنشان،
عصایکتان را از قوه خروج می دهید
و کژی را به راستی می خوانید
براستی مگرنه جهان بر قاعدۀ عشق استوار است؛
آخر؛ آقا؟
تمام درونم منقبض می شود، حنجره ام درد می گیرد... چهره و صدای خانوم رضایی... آهنگ ها... چشم چشم دو ابرو... این آدم چقد قشنگه... حیفه که بدون رنگه... ایرج طهماسب... با عروسک هایی که یادشان ندارم... چقدر دردم میآید... نه که آن روزها خوش گذشته باشند، آن روزها بد بودند، سخت، مدرسه بد بود، چیزی توی مایه های ندامتگاه، بابت آمدنمان احتمالاً... خانه مظهر بی قدرتی بود... و ما بچه های ساکت نسلی بودیم که هنوز نفهمیده بودیم می شود پرتوقع تر بود... آن روزها خوب نبودند. بغض امروز در حسرت روزهای زیبای دیروز نیست. این بغض سمج، این انقباض حنجره و دیافرگم و... گرم شدن چشم برای خاطر دیروزِ باشکوهی نیست، برای خاطر دیروزیست که فرداهای بیشتری را پیش رویش داشت، آرزوهای رنگ به رنگتری؛ برای خاطر امیدیست که در دیروز به فردا وجود داشت... امیدی که روز به روز کم رنگ تر می شود... بغض امروز، بازخورد دلتنگی برای دیروزِ در انتظارِ فرداست...
.
.
.
کشته می شوم.
تنهائیت را،
بی هیچ چشم داشتی،
فقط گه گاه زیر بازویت را بگیر
بگذار
خستگی ای در کنیم.