تبليغاتX
گندم زار

گندم زار

گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...

اگر فکر می کنید که دردهاتان، دغدغه هاتان و دل نگرانی هاتان را به خاطر پیچیده بودنشان نمی توانید با کسی در میان بگذارید سخت در اشتباهید. قصه قصۀ پیچیدگی و یکه بودن و امثالهم نیست قصه این است که هیچ کس حوصلۀ شنیدن از درد دیگری را ندارد، که اگر گفتن از درد به سبک شدن گوینده می انجامد چه فایده ای خواهد ستاند شنونده جز کسالت خاطر. حالا البته توی دردها و ناخوشی های عینی این قضیه واضح تر خود را نشان می دهد. باز حداقل دل نگرانی های ذهنی را شاید بتوان مخرج مشترکی گرفت و از ظن خود به هم کلامی ای پر بار تبدیلشان کرد... مخلص کلام آنکه هیچ کس و مطلقا هیچ کس را به شنیدن از دردهای عینی تان نخواهید که محکوم کنید چرا که سبک شدن تان به کسالت خاطر وی و با خود گفتنش که چه لوسید و تنبل و. نق نقو و... نمی ارزد. در چنین موقعیتی تخت، بالش، پتو و پتویی اضافه برای در بغل گرفتن و صد البته مسکن بسیار شرفناک تر است.

 

پ.ن. آنکسی هم که مهربانانه نق نق های طویلتان را می شنود بی عرضه ایست که به هر دلیلی، اعم از ظن بی ادبانه بودن عملش یا محبتش به حضرتتان!، نمی تواند بی حوصلگی و عدم علاقمندی اش به حرف زدن در این مورد را با عوض کردن بحث یا پی نگرفتنش یا ... نشان دهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1391ساعت 2:14  توسط فاطمه  

 

پیاده رو ها را که گز می کنم

به موزیکی گوش می کنم

که نمی دانم به چه زبانی است

و

به همۀ کسانی فکر می کنم

که دوستم نیستند

 

لذت می برم و تنها نیستم. 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:41  توسط فاطمه  

 

بعضی ها لطف می کنند و در انتها طوری گندش را بالا میآورند که هیچوقت دلتان برایشان تنگ نشود.
پ.ن. گرچه ممکن است شما برای مدتها با خودتان درگیر امکان های متفاوت جبران لطفشان  باشید اما به تدریج به مرتبۀ استغنا رسیده فقط حس مطبوع سپاسگذاری برایتان به جا می ماند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391ساعت 14:34  توسط فاطمه   | 

 

غرق در خیال تو

ایست گاه را رد می کنم...

 

بی خیال

پیاده بر می گردم...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 21:12  توسط فاطمه  

بعد یک روز صبح بیدار شدیم

همه مان شاعر

همه مان نویسنده

از این خانه به آن خانه

در به درِ خواننده...

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 2:45  توسط فاطمه  

 

ـ بارالاها!

اگر نوازش و اشک و بوسه

دیو را فرشته نکرد،

اگر هماوردش نشدیم

و

کشته نشد؛

آنوقت چه؟ چه کنیم؟

.

.

.

ـ آرام بپیچید

بعد

تند بدوید؛

بدوید

بدوید

بدوید

و البته اگر شد در مسیر

از منظرۀ تغییر فصل ها،

که به تدبیر خویش برایتان تدارک دیده ام،

محظوظ شوید.

 

دست ها روی سینه،

آرام،

به عقب می پیچم...

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 20:7  توسط فاطمه  

 

چشم هام رو با ته مایه لبخندی باز کردم؛ دیگه یاد گرفته بودم خواب هام رو شیرین کنم؛ به ضرب حبه قندی و استکان چایی در آخرین لحظۀ بیداری.

 

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 3:12  توسط فاطمه  

شعرم را برایشان می خوانم و می پرسم چه تصویری به ذهنتان آمد؟

پدر اخم می کند، بلند می شود و می رود توی اتاقش.

مادر می گوید: تنفس دهان به دهان.

من، راضی، لبخند می زنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 17:22  توسط فاطمه  

بعد یکهو یک کسی که خیلی نمی شناسی اش و صدایش هنوز برایت گوش آشنا نشده مخاطب قرارت می دهد که : ـ فاطمه ... و تو یادت می آید که:  اِه فاطمه منم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 16:49  توسط فاطمه  

صبح که بیدار شدم عذاب وجدان شدیدی داشتم. به شدت ناراحت بودم. می دانستم کار اشتباهی انجام داده ام. فقط متأسفانه یادم نبود کی، کجا و نسبت به چه کسی مرتکب چه خطایی شده ام. به این ترتیب تا شب بابت این دو اشتباه اعصابم خرد بود و تنها توانستم برای جبران مقداری خودم را بابت کلیت وجودیم سرزنش کرده، بخورم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 16:27  توسط فاطمه  

 

تمام عاشقانه های جهان را،

چشم بسته،

می خواند برایم

.

.

.

چشم که باز می کند،

اما،

نمی داند

در گیر کدام واژه ام

من...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 16:3  توسط فاطمه  

 

نقد ما پیرامون فیلم انتهای خیابان هشتم را در وبلاگ نقدمان، چهارشنبه ها بعد از ظهر  بخوانید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 3:33  توسط فاطمه  

دوستان عزیز

رادیو ف/ن/گ خیلی خیلی خیلی خوب است. از شمارۀ اولش دانلود کنید، گوش کنید، لذت اندود بشید و بیاموزید. ما که خیلی مستفیذ شدیم.

 

رادیو ف/ن/گ   اینه (برا تأکید دوبارم گذاشتم)    :)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 20:44  توسط فاطمه  

برف یخ زده کف حیاط، قلوه سنگ های کنارۀ راه کلکچال، چالۀ پیاده روی ولی عصر... از همۀ راه های رفته یک کابوس زمین خوردن با من است...

و از همۀ کارت های تاروت، چهرۀ آن دیو سیاه...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 0:53  توسط فاطمه  

به نیش می کشد؛

"خام است."

بر می گردانندم روی آتش.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 4:45  توسط فاطمه  

و بعد، در میانۀ راه، به یک سه راهی می رسی...

پ.ن. نه رفیقی نه هم کلامی نه مشورت دهنده ای...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 2:14  توسط فاطمه  

 

نیمه شب از من خبر بگیر

نمی خواهم صبح،

دفعتاْ، دریابم

که مرده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 23:14  توسط فاطمه  

دوست داشتم عکاس جنگی باشم،

درد انسان را روایت کنم؛

از عمق ِ این رختِ خواب اگر می شد فقط.

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 15:35  توسط فاطمه  

من که شکی ندارم

به واقعیت مرگ

اما تجربۀ سخت تر

نشستن و گوش سپردن

به فاتحه خواندن های هرروزۀ توست

من بابِ تذکار؛

پدر.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 0:28  توسط فاطمه  

فکر می کنی

خب، بالاخره نویسنده شدم

و ادامه می دهی

که این خطوط سفید

این واژه های سفید

روی آن صفحۀ سیاه

خودش غنیمتی است

برای وقتی که سر

روی بالش فرود می آری.

به دندۀ راست می چرخی

و با دلی آرام

و قلبی مطمئن

می خوابی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 2:56  توسط فاطمه  

سالها پیش یاکریمی را قورت دادم

که هرگز از حضمم نگذشت.

این روزها کارم شده نشستن و گوش سپردن

به "موسی کو تقی گفتن"های او

از داخل شکمم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 6:51  توسط فاطمه  

بعد از کشتنمان

بر سر جنازۀ مان

چشم ها بیرون زده

به نعره درآمدید

که مرده بمان مرده

بازی اما دیگر از دست شمایان خارج بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 4:40  توسط فاطمه  

خوب بود اگر زلزله ای می آمد امشب،

تو از اتاقت بیرون می دویدی

من از اتاقم،

و لحظه ای

با هم

می ترسیدیم؛

بی تصور جنگهای تن به تنِ پیشینیمان.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 0:45  توسط فاطمه  

خسته شدم از بس بهم گفتن: چرا خوشحال نیستی؟ چرا راضی نیستی؟ چرا پفیوز نیستی؟پفیوز باش.
پ.ن.نمی خواستم از رنج تاج خار ساخته سرافراز باشم بابت بر سر نهادنش اما چنان تهوع برانگیزند راضیان و خوش حالان کز سر ناچاری به طور واکنشی مجبور به افتخار به خویش گشته ام...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 23:51  توسط فاطمه  

این هم از پایان نامه...

فارغ شدم؛

بر که می گردم، با دست های خالی، تنهاتر، سبک تر، می نشینم روی تخت و اسم تمام بچه هایی را که برای بزرگ کردنشان می توانم اعلام آمادگی کنم لیست می کنم... باید شروع کنم...

خانه آخر عمیقاً بی صداست... بی صدایی عمیقاً مرگ اندود... و مرگ اندودگی عمیقاً وسوسه انگیز...

باید حذر کنم از وسوسۀ تن دادن... به آرامشِ لمیدن روی مبل و خیره ماندن به دیوار رو به رو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 12:18  توسط فاطمه  

آسمان ِ گرفته، رعد و برق، باران، طوفان،... چقدر همنوا و آرامش زا شده اند برایم... انگار نه انگار که دو سال و قدری پیش، آنهمه می ترسیدم از همه شان... از کوچکترین صدای برآمده از آسمان... نمی دانم چه پیشامدستم...

می دانم راستش را اگر بخواهی...

آنقدر از انسان ترسیده ام... که دیگر آسمان نترساندم...

نه...

آنقدر از انسان دلزده ام که موجدان ترس دیروز همدستانِ امروزم شده اند...

نمی دانم...

به هر حال دلم طوفان می خواهد و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 6:31  توسط فاطمه  

دم خانه پیاده می شوم

یک قدم برنداشته هنوز اما

یادم می افتد

کیفم را توی سرویس جا گذاشته ام

می ترسم

برمی گردم

همان یک قدم کافیست ولی

که صدایم

که در نمی آید

که لب هایم

که می لرزد

که دست هایم

که می جنبد

به چشم سرویس نیاید

و راه بیفتد توی کوچه ها

و من بدوم دنبالش

بدوم... بدوم... بدوم

و شده با یک قدم فاصله

نرسم

به سرویس

به کیف

به سرمشق ها

که بناست

فردا

اول مهر

چهارده فروردین

شنبه

بدهم دست معلم

که دوستم خواهد داشت

که مهربان خواهد بود

که لب خند خواهد زد

طلب هاش اگر فقط به موقع وصول شوند

 

***

می دانی

این فقط

ویاری چند؟ ساله است

به صدای بوی گند ماه مهربان

بسامد دوازده سال، هرشب، دویدن

و هرروز صبح

بدهکارتر

حاضری زدن

خاموشش کن

و بخواب

***

شاید امشب

رسیدی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 3:45  توسط فاطمه  

سرم را به دیوار می کوبم، می کوبم، می کوبم... و فکر می کنم کاش همۀ ما نهنگ ها به جای دور زدن، خودکشی دسته جمعی می کردیم... به شکوهِ صدای برخورد همه مان به دیوار فکر می کنم... و بعد فکر می کنم همۀ مانی در کار نیست... و بعد ابعادش را با ابعادم می سنجم... و بعد فکر می کنم مگر به فلانِ دنیا برمی خورد از این خودزنی... از پارکینسون من و ام اس تو... و فکر می کنم شاید تا هنوز اگر وقت مانده باشد باید دور زد... جا نمیفتد... نمیفتد و من...از نمی توانم شرمم می آید و از حقارتِ اندازه ام... بخوابید... چشم هایم را می بندم... گرچه حتی خوابیده هم می کوبم دیگر... تمام بدنم هد می زند... می کوبم... می کوبم... می کوبم... و بی معنایی ابدیت را و زمینهای واگذار کرده اش رابرای خودم شعر می خوانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 19:33  توسط فاطمه  

قصد دارم عاشق شوم،

اگر خدا بخواهد...

اگر پدر بگذارد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 5:26  توسط فاطمه  

می دوم توی حیات پشتی

بین قاصدک ها

ته یکیشان را می گیرم

و از این خانه می روم

اگر آزادم کنی.

تو که می دانی

من از این بنده بودن ها...

که قشنگ تر می شوم اگر...

...

باورم نمی شود!!

قبول کرده ای...

استخاره ام...

خوبِ خوب آمدست...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 5:19  توسط فاطمه