پ.ن. آنکسی هم که مهربانانه نق نق های طویلتان را می شنود بی عرضه ایست که به هر دلیلی، اعم از ظن بی ادبانه بودن عملش یا محبتش به حضرتتان!، نمی تواند بی حوصلگی و عدم علاقمندی اش به حرف زدن در این مورد را با عوض کردن بحث یا پی نگرفتنش یا ... نشان دهد.
گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...
پ.ن. آنکسی هم که مهربانانه نق نق های طویلتان را می شنود بی عرضه ایست که به هر دلیلی، اعم از ظن بی ادبانه بودن عملش یا محبتش به حضرتتان!، نمی تواند بی حوصلگی و عدم علاقمندی اش به حرف زدن در این مورد را با عوض کردن بحث یا پی نگرفتنش یا ... نشان دهد.
پیاده رو ها را که گز می کنم
به موزیکی گوش می کنم
که نمی دانم به چه زبانی است
و
به همۀ کسانی فکر می کنم
که دوستم نیستند
لذت می برم و تنها نیستم.
بعضی ها لطف می کنند و در انتها طوری گندش را بالا میآورند که هیچوقت دلتان برایشان تنگ نشود.
پ.ن. گرچه ممکن است شما برای مدتها با خودتان درگیر امکان های متفاوت جبران لطفشان باشید اما به تدریج به مرتبۀ استغنا رسیده فقط حس مطبوع سپاسگذاری برایتان به جا می ماند.
غرق در خیال تو
ایست گاه را رد می کنم...
بی خیال
پیاده بر می گردم...
همه مان شاعر
همه مان نویسنده
از این خانه به آن خانه
در به درِ خواننده...
ـ بارالاها!
اگر نوازش و اشک و بوسه
دیو را فرشته نکرد،
اگر هماوردش نشدیم
و
کشته نشد؛
آنوقت چه؟ چه کنیم؟
.
.
.
ـ آرام بپیچید
بعد
تند بدوید؛
بدوید
بدوید
بدوید
و البته اگر شد در مسیر
از منظرۀ تغییر فصل ها،
که به تدبیر خویش برایتان تدارک دیده ام،
محظوظ شوید.
دست ها روی سینه،
آرام،
به عقب می پیچم...
چشم هام رو با ته مایه لبخندی باز کردم؛ دیگه یاد گرفته بودم خواب هام رو شیرین کنم؛ به ضرب حبه قندی و استکان چایی در آخرین لحظۀ بیداری.
پدر اخم می کند، بلند می شود و می رود توی اتاقش.
مادر می گوید: تنفس دهان به دهان.
من، راضی، لبخند می زنم.
تمام عاشقانه های جهان را،
چشم بسته،
می خواند برایم
.
.
.
چشم که باز می کند،
اما،
نمی داند
در گیر کدام واژه ام
من...
نقد ما پیرامون فیلم انتهای خیابان هشتم را در وبلاگ نقدمان، چهارشنبه ها بعد از ظهر بخوانید.
رادیو ف/ن/گ خیلی خیلی خیلی خوب است. از شمارۀ اولش دانلود کنید، گوش کنید، لذت اندود بشید و بیاموزید. ما که خیلی مستفیذ شدیم.
رادیو ف/ن/گ اینه (برا تأکید دوبارم گذاشتم) :)
و از همۀ کارت های تاروت، چهرۀ آن دیو سیاه...
"خام است."
بر می گردانندم روی آتش.
پ.ن. نه رفیقی نه هم کلامی نه مشورت دهنده ای...
نیمه شب از من خبر بگیر
نمی خواهم صبح،
دفعتاْ، دریابم
که مرده ام.
درد انسان را روایت کنم؛
از عمق ِ این رختِ خواب اگر می شد فقط.
به واقعیت مرگ
اما تجربۀ سخت تر
نشستن و گوش سپردن
به فاتحه خواندن های هرروزۀ توست
من بابِ تذکار؛
پدر.
خب، بالاخره نویسنده شدم
و ادامه می دهی
که این خطوط سفید
این واژه های سفید
روی آن صفحۀ سیاه
خودش غنیمتی است
برای وقتی که سر
روی بالش فرود می آری.
به دندۀ راست می چرخی
و با دلی آرام
و قلبی مطمئن
می خوابی.
که هرگز از حضمم نگذشت.
این روزها کارم شده نشستن و گوش سپردن
به "موسی کو تقی گفتن"های او
از داخل شکمم.
بر سر جنازۀ مان
چشم ها بیرون زده
به نعره درآمدید
که مرده بمان مرده
بازی اما دیگر از دست شمایان خارج بود.
تو از اتاقت بیرون می دویدی
من از اتاقم،
و لحظه ای
با هم
می ترسیدیم؛
بی تصور جنگهای تن به تنِ پیشینیمان.
آسمان ِ گرفته، رعد و برق، باران، طوفان،... چقدر همنوا و آرامش زا شده اند برایم... انگار نه انگار که دو سال و قدری پیش، آنهمه می ترسیدم از همه شان... از کوچکترین صدای برآمده از آسمان... نمی دانم چه پیشامدستم...
می دانم راستش را اگر بخواهی...
آنقدر از انسان ترسیده ام... که دیگر آسمان نترساندم...
نه...
آنقدر از انسان دلزده ام که موجدان ترس دیروز همدستانِ امروزم شده اند...
نمی دانم...
به هر حال دلم طوفان می خواهد و ...
دم خانه پیاده می شوم
یک قدم برنداشته هنوز اما
یادم می افتد
کیفم را توی سرویس جا گذاشته ام
می ترسم
برمی گردم
همان یک قدم کافیست ولی
که صدایم
که در نمی آید
که لب هایم
که می لرزد
که دست هایم
که می جنبد
به چشم سرویس نیاید
و راه بیفتد توی کوچه ها
و من بدوم دنبالش
بدوم... بدوم... بدوم
و شده با یک قدم فاصله
نرسم
به سرویس
به کیف
به سرمشق ها
که بناست
فردا
اول مهر
چهارده فروردین
شنبه
بدهم دست معلم
که دوستم خواهد داشت
که مهربان خواهد بود
که لب خند خواهد زد
طلب هاش اگر فقط به موقع وصول شوند
***
می دانی
این فقط
ویاری چند؟ ساله است
به صدای بوی گند ماه مهربان
بسامد دوازده سال، هرشب، دویدن
و هرروز صبح
بدهکارتر
حاضری زدن
خاموشش کن
و بخواب
***
شاید امشب
رسیدی...
سرم را به دیوار می کوبم، می کوبم، می کوبم... و فکر می کنم کاش همۀ ما نهنگ ها به جای دور زدن، خودکشی دسته جمعی می کردیم... به شکوهِ صدای برخورد همه مان به دیوار فکر می کنم... و بعد فکر می کنم همۀ مانی در کار نیست... و بعد ابعادش را با ابعادم می سنجم... و بعد فکر می کنم مگر به فلانِ دنیا برمی خورد از این خودزنی... از پارکینسون من و ام اس تو... و فکر می کنم شاید تا هنوز اگر وقت مانده باشد باید دور زد... جا نمیفتد... نمیفتد و من...از نمی توانم شرمم می آید و از حقارتِ اندازه ام... بخوابید... چشم هایم را می بندم... گرچه حتی خوابیده هم می کوبم دیگر... تمام بدنم هد می زند... می کوبم... می کوبم... می کوبم... و بی معنایی ابدیت را و زمینهای واگذار کرده اش رابرای خودم شعر می خوانم...
اگر خدا بخواهد...
اگر پدر بگذارد...
می دوم توی حیات پشتی
بین قاصدک ها
ته یکیشان را می گیرم
و از این خانه می روم
اگر آزادم کنی.
تو که می دانی
من از این بنده بودن ها...
که قشنگ تر می شوم اگر...
...
باورم نمی شود!!
قبول کرده ای...
استخاره ام...
خوبِ خوب آمدست...