از این تهوع هر روزه خسته ام...
دیگر ازین قرص های هر شب یکی نخواهم خورد؛
بگذار یک بار برای همیشه،
از پس این بغض...
نفرت بزایم...
پ.ن. از آنجا که مزاح در امر سیاسی... العیاذبالله... این است که: خیالت تخت... قرص ها مستدام کنار تختند رفیق!!
بابا صد سال... بابا درجا... بشین پاشو... چرا اینجا؟... ببین بابا... واسه صد سال:
... بابا پاشو... بابا بدو... بابا دستم... بابا ول شد... بابا دستت... بابا دستم... من می ترسم...
،متعجب، به خودم نگاه می کنم؛
و به تو...
قسمتی از نوشتۀ دیگری به قلم فرخی یزدی:
... این است حکومتی که می خواهد عظمت و افتخار ایران را برای خود یادگار بگذارد. در همین حکومت است که شب قبل از انتشار یک روزنامه یک گروهان آژان و نظامی به مطبعه ریخته و روزنامه ای را که حتی یک کلمۀ تند به هیچ یک از اولیای امور و یک جمله برخلاف قانون ننوشته است مانع از انتشار می شوند. آیا اگر وزارت معارف اجازۀ انتشار جریده نمی داد یا اینکه بالمره اصل بیستم قانون اساسی را پاره و پایمال می کردند بهتر نبود تا اینکه این طور خسارت به کار و نتیجۀ زحمت مردم وارد بیاورند؟!
در همین حکومت قانونی! است که انتخابات دورۀ پنجم را برخلاف صریح قانون در کشور جریان داده و با نفوذ امرای لشگر در بسیاری از نقاط اغلب اراذل مردم را برای دورۀ جدید تقنینیه وکیل ملت کردند. در همین کابینه است که متخلفین سست عنصر و حاشیه نشین به مسند وکالت و نمایندگی ملت مفتخر و سرافراز گردیده اند.
اگر تصدیق نمی کنید یک محکمۀ قانونی با تفویض آزادی عقیده تشکیل بدهید تا ما به شما نشان بدهیم که عدۀ متشکیان از انتخابات از صدهزار نفر متجاوز خواهد شد؛ ولی شما می خواهید ضرورتاً راه را امن کنید، ولی امرای لشگر همه جا صندوق آراء را به جای عقیدۀ مردم از اسامی حضرت اشرف یا جنایتکاران صمیمی مملو کنند!
...
آیا با اینهمه کشمکش های دنیا و این خونهایی که در قدم آزادی ریخته شده است باز باید زندگی ما این طور به قهقرا برگردد؟ آیا اگر کسی نخواهد طرفدار جدی دولت باشد، اگر کسی معتقد به این طرز حکومت کردن و این قسم شیوۀ زمامداری نبود و مایل نباشد که هر صباح آستان ملک پاسبان حکومت فشار را بوسه زند، اگر کسی نخواهد گردن اطاعت و تملق در برابر این عناصر قانون شکن خم نموده و تسلیم ارادۀ ضعیف آنها نشود چه باید بکند؟
آیا برای اینکه یک دسته می خواهند مسند نشینی کرده و به آب وزارت، آتش شهوت خود را فرو بنشانند؛ برای اینکه یک نفر می خواهد دیکتاتوری و مالک الرقابی کرده، بدبختانه قائم بالغیر حکومت کند؛ برای اینکه جمعی مسندطلب بدون هیچ کفایتی امورات کشوری را مونوپل خود کنند؛ دیگران باید معدوم شوند، سایرین باید بمیرند؟ آیا این همه متملقین و چاپلوس شما را بس نیست؟ آیا این است اجرای قانون و حفظ حقوق مملکت؟
اگر در روز اول تشکیل کابینه به جای آن بیانیۀ بالابلند و آن مواد مشعشع و کلمات ریاکارانه، به ما می گفتند که از امروز به جای حکومت قانون باید تسلیم زور و فشار بشوید، باید از افکار و عقیدۀ خود چشم بپوشید، باید هرکه را که ما می خواهیم وکیل بکنید، ما حرفی نداشتیم و دیگران هم سخنی نمی گفتند. ولی شما می خواهید به عنوان اجرای قانون، اراده و میل خود را بر مردم تحمیل کنید. به نام حفظ حقوق مملکت هرچه می خواهید بکنید و کسی هم قدرت و جرئت سخن گفتن نداشته باشد. این است طریقه ای که ما نمی توانیم تحمل کرده و با تمام قدرت شما نفس را در سینه خفه کنیم.
شما با چنگال آلودۀ خود حلقوم اهالی را گرفته و می گویید فریاد نکنید؛ راضی باشید؛ مملکت امن است؛ قانون حکمفرماست. نه، با این رویه، زندگی قابل ادامه نیست. یا رویۀ خود را تغییر داده و مردم را در عقاید و افکار خود آزاد بگذارید؛ یعنی اجازه بدهید محاکم قانونی و صلاحیتدار متخلفین از قانون را مجازات دهد؛ محکمۀ قانونی مدیر روزنامه را تبعید کند؛ ادارۀ روزنامه را مهر و موم نماید؛ جرائد را مانع از انتشار بشود؛ و یا این اساس و بساط حقه بازی را برچیده و این قوانین ریایی و مدون را پاره کرده و آنوقت هر عمل نامشروع و خلاف قانونی را که می خواهید مرتکب شوید.
" آیینۀ افکار، س1،ش1(3/9/1304):1"
نوشتۀ زیر در روزنامۀ "طوفان" مورخ 3/9/1302 خطاب به سردار سپه( رئیس دولت وقت) به قلم شاعر شهید فرخی یزدی نگاشته شد؛ بی جهت فی الحال به بازخوانی آن می پردازیم:
امنیت چیست؟
قانون اساسی اصل نهم:" افراد ملت از حیث جان و مال و مسکن و شرف محفوظ و مصون از هر نوع تعرضی هستند و متعرض احدی نمی توان شد مگر به حکم و ترتیبی که قوانین مملکت معین می نماید."
اصل دهم:" غیر از مواقع ارتکاب جنحه و جنایت و تقصیرات عمده هیچ کس را فوراً نمی توان دستگیر نمود مگر به موجب حکم کتبی رئیس محکمۀ عدلیه و در آن صورت نیز باید گناه مقصر فوراً یا منتهی در ظرف 24 ساعت به او اعلام و اشعار شود."
این است معنی امنیت در مملکت مشروطه!
هرچه می گویید بگویید، هرچه می شود بشود! امنیت، تنها قلع و قمع قطاع الطریق و دزدهای گردنه نیست! امنیت، فقط منکوب کردن راهزنان کوه و بیابان و قطع ریشۀ شرارت اشرار و دزدان نیست! امنیت، به جلوگیری از فتنۀ غارتگران قوافل و تعدیات آنها تمام نمی شود. امنیت این است که افراد مردم عموماً بلااستثناء از هر نوع تعرض و خلاف مصون باشند. امنیت یعنی اهالی یک شهر اطمینان داشته باشند شب که در خانه استراحت می کنند علی الصباح در عدلیه بدون جهت کتک نخورده یا به بین النهرین تبعید نمی شوند.
...
هنگامی که جملۀ اجرای قانون در تلو بیانیۀ رئیس دولت به رخ مردم کشیده شد ما برای اینکه خواب ندیده را تعبیر نکرده باشیم خاطر نشان کردیم که باید حقیقت مقصود از نمایش این جملۀ فریبنده آشکار شود، یعنی تفسیر شود که اجرای قانون توسعۀ قدرت و ارادۀ فردی است یا حقیقتاً اجرای قوانین اساسی و مدنی!!
...
امروز ما موظف هستیم که به سردار سپه یادآوری کنیم که :
گذشته از اینکه دنیای ما نادر و ناپلئون نمی پروراند، اگر می خواهید در ردیف جهانگیران مالک الرقاب نام شما ثبت شود باید لااقل از رویه و طریقۀ ایشان پیروی نمایید. به عبارت اخری در تحت کلمۀ "اجرای قانون" با ارادۀ فردی حکومت نکنید! اقلاً تصمیمات شخصی را با قوانین جاریه منطبق نموده و برای عملیات خود موضوع و محملی بتراشید! به علاوه هنگامی که شما در زمان وزارت جنگ مطلقاً به دست خود بعضی را تنبیه می کردید شئون و حیثیت شما با آبروی مملکت مواجه نبود، ولی امروز شما رئیس دولت و حافظ امنیت ایران هستید!
کتک زدن مردم و تبعید یک مدیر روزنامه بدون هیچ محاکمه و بر خلاف قانون به شئون مملکت لطمه می زند و ما به نام ایران نمی توانیم این تند روی ها را تحمل کنیم. تصدیق می کنید که دنیا منحصر به ایران و حکومت فقط در این مملکت نیست؟ آنهایی که مقیاس ترقیات و رشد مملکت ایران را تماشا می کنند در مقابل این رفتارهای نامطبوع چه خواهند گفت؟!
آیا نمی دانید که با شئون و حیثیت یک مملکت نمی شود بازی کرد؟ آیا نمی دانید که مقررات قانون را نمی توان استهزاء کرد؟ شما اگر می خواستید با قدرت و ارادۀ فردی حکومت کنید بهتر بود که روز اول این مسئله را به عامۀ مردم بگویید تا مردم مقیاس زندگانی خود را سنجیده و ما هم نوک خامه را شکسته و به کناری برویم! شما اگر می خواهید با وجاهت سلیمان میرزا و قدرت خود این گونه اعمال را پرده پوشی کنید ممکن نمی شود!!
یا حکومت استبدادی یا اجرای قوانین مشروطیت!؟
مخلوط کردن این دو اصل به یکدیگر رنگ بردار و قابل ادامه نیست!
تصور نکنید ما به مخاطرات این گونه بیان حقایق متوجه نبوده و فی الواقع چنانکه می گویند به زندگانی خود ایمن هستیم!
نه و ما می دانیم که در قبال این صحبت ها حبس، تبعید، ضرب و شتم و هر نوع مصیبتی مستور است؛ ولی ما معتقدیم که مغلوبیت به حق گواراتر از مظفریت و غلبه کردن به باطل می باشد.
"طوفان،س3،ش37(3/9/1302):1"
نمی دانم چه اصراری دارند به آسمان پیمایی وقتی تا بدین پایه ناتوانند در پیمودن زمین؛ وقتی ناتوان در پریدن ،اینگونه، رکورددار سقوط می شوند.
در دقایق آغازین پرواز نه در حین فرود، ارمنی نه قزاق، عزای عمومی نه خصوصی...
چه فرقی می کند البته؟ در آغازش باشیم یا پایانش، وقتی زندگی مقصد نیست، هوم؟
پ.ن. به اواخر خبر توجه بیشتری مبذول بدارید!
با این همه:
ما بیدار خواهیم ماند. اطمینان داشته باشید.
که ما همه شب بیدارانیم...
دورانِ این سر ...
دورانِ این سر ...
دورانِ این سرِ محبوس در هوای گندیده...
و نه حتی دیگر پنجره ای برای شاید تماشایی...
همۀ پنجره ها رو به حیاتِ همسایگانی هر روز غریبه تر باز می شوند...
و دیگر چه فایده که پشتِ این پنجرۀ بسته،
آن پرندۀ بی نام،
همچنان می خواند؟
من،
با فاصله ای معقولانه معهود (یا معهودانه معقول؟) از هر پنجره ای،
طاق باز،
بی هیچ گلاب و کافوری،
رو به سقف،
با آنچه بر سرم آمده،
دیگر از انتظار برای حتی مرگ هم نمی ترسم...
من فقط از دورانِ این سر، مبتلا به نوعی دلآشوبه ام؛
وگرنه...
گرچه در این دام چالۀ تقدیر امیدِ سپیده دمی نیست،
از برای آن کس که فاتح جنگی ارزان و وهن آمیز است
سپیده دمان
خطری ست
بس عظیم:
شناخته شدن
و بر سر دست ها و زبان ها گشتن،
که" ـ آنک فاتح
آنک سردار فاتح!"
که اگر شرمساریش از خلق نباشد
باری با شرمساری از خود چه تواند کرد!
شاملو
.پایان این روزها هر چه باشد، بی شک، فردا نیست.
سکوت آنگه به پای تیرگی آید
جبین بر آستان ساید
که: ما سلطان شب، بر توسن وهم سیاه مرگ هستی ها
نشسته، روی اقیانوس خاموش سیاهی ها،
شتابان سخت می تازیم
بمیرانیم هر آوا که از زندان سینه پا نهد بیرون!
صداها حبس!
نفس ها ایست!
خاموش!
ایست!
خا...
موش...
...
نه فریادی، نه نجوایی، نه موج پرچمی،
هیهات،
هیهات...
"یدالله رؤیایی"
ادامه مطلب
بیداریمان را، اما، چه سود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دموکراسی به اشاعۀ منش درباری گرایش دارد منتها فرمانروایی که داوطلبان مقام های عمومی به چاپلوسی اش برخواهند خاست دیگر یکی از مردم است نه سلطان. اما چاپلوسی از فرمانروای مردمی بهتر از چاپلوسی از فرمانروای سلطانی نیست شاید هم بدتر از آن است؛ زیرا منش درباری در دموکراسی همان است که به بیان عادی عوام فریبی نامیده می شود."
توکویل که دموکراسی را به مثابه مشیتی الهی می نگرد در اینجا به بیان تهدیدهایش می پردازد .
پ.ن. البته توجه داشته باشید که دموکراسی مد نظرش بوده نه دموکراسی.
پ.ن. البته "هر" به طیف استفاده کننده از این ایده و اسم اشاره داره خب.
نافکم سر خود را بیرون آورده با استیصال هرچه تمام تر به سقف خیره شده بود و زمزمه می کرد:
"یه گهی ما خوردیم حالا همه واسه ما شاخ شدن"
.دریم دریم دریم دیم، دیم دیری دیم دیم.
تا گرم شدن هوا چیزی نمانده ...
To be conservative, then, is to prefer the familiar to the unknown, to prefer the tried to the untried, fact to mystery, the actual to the possible, the limited to the unbounded, the near to the distant ... the convenient to the perfect, present laughter to Utopian bliss
پ.ن. بنا نداشتیم محافظه کار باشیم ، از این فحش برایمان بدتر چه بود؟؟!، اما...
پ.ن. علامت تعجب هم لازم نداشت!
اریک فروم: داشتن یا بودن
پ.ن. به شدت ادامه دارد...
*اگر تولید و مصرف انبوه را کنار بگذاریم، این همه آدم در این همه وقت به چه کاری مشغول باشند؟
*بی تولید و مصرف انبوه ضرورت ابداعات و اختراعات فزاینده چیست؟
*بی احتساب تولید و مصرف انبوه چه چیز فرداها را متفاوت از دیروزها می کند؟ آیا سیمای زندگی در زمین همچنان تغییر خواهد کرد ؟
*...
پ.ن. که چی؟ این همه تولید و این همه مصرف؟؟
پ.ن. و جوراب من هنوز پایین پای تختم آویزان است... همان جوراب قرمز...
پ.ن. آخ نماد فرهنگی شادی ما... به کجا چنین شتابان؟!!
* تنها کلمه... فقط کلمه ها بودند که نشانم می دادند یک متن چه می خواهد بگوید... درگیر واژه ها بودم و معنای کلی متن که از واژه ها دریافتشان کرده بودم. ذهنم درگیر جمله ها نمی شد، برای همین بود که چیزی را که گوینده می خواست بگوید نمی فهمیدم... کلمه ها را از ذخیرۀ واژگان خودم تعبیر می کردم و متن را از ذخیرۀ تجربه های زیسته ام...
*بعضی وقت ها برای خاطر صادق بودن سعی می کنی واقعیت را فراموش کنی و تصاویر خود ساخته ات را جایش بنشانی؟ بازی خوبی نیست... مغزت را بیمار می کند، فرسوده می کند... نه مصداقی از کم حافظگی دروغگو... تحت تأثیر ارزش انگاری صداقت با وسواسی کم نظیر زمان و مکان و موقعیت ها را در هم می آمیزی... سعی می کنی خواسته و دیده و تصورت را به مثابه برساخته ای از واقعیت جای واقعیت بنشانی و... طبیعی است که در این مسیر ذهن باید تکه هایی از خود را جابه جا کند و ... جای اولیه یا واقعی؟ تکه ها را فراموش کند... و اصلا این بازی چرا شروع می شود؟ ترکیبی از نادانی، عدم تمرکز در دیدن، میل به دانایی و ارزش انگاری صداقت؟؟
پ.ن.۱. تصمیم بزرگ این روزهایم که قصد کرده ام برای خاطر قربت هم که شده تا انتها به اجرایش همت گمارم: من بعد هرگز بدون لباس خواب قدم به تختخواب نخواهم گذارد...
پ.ن.۲. خطاب به والدین گرام: لطف کنید بگذارید اسم های مقدس، مقدس بمانند. حملشان را به کودکانتان تحمیل نکنید. از ما که گذشت و گذشتیم به هر جان کندنی که بود اما واقعا بار سنگینی است... و خب به گمانم برای یک زندگی حمل همان یک بار کفایت می کند... نگذارید به حکایت نیاز به اکسیژنِ پریسا بیانجامد قصه...
وه عجب صبحی... پرده را کنار زده نگاه می کنیم: راست می گفتی: گرچه از فرشم تا هره ی پنجره گامی بیشتر نیست اما از آنجا تا کف پوش حیات...
نگاهت می کنم... و به خدا دست من نیست اگر " نگویید کشورم برای من چه کرده، بگویید من برای کشورم چه کرده ام" کندی توی سرم می چرخد...

