پ.ن. به اواخر خبر توجه بیشتری مبذول بدارید!
با این همه:
ما بیدار خواهیم ماند. اطمینان داشته باشید.
که ما همه شب بیدارانیم...
دورانِ این سر ...
دورانِ این سر ...
دورانِ این سرِ محبوس در هوای گندیده...
و نه حتی دیگر پنجره ای برای شاید تماشایی...
همۀ پنجره ها رو به حیاتِ همسایگانی هر روز غریبه تر باز می شوند...
و دیگر چه فایده که پشتِ این پنجرۀ بسته،
آن پرندۀ بی نام،
همچنان می خواند؟
من،
با فاصله ای معقولانه معهود (یا معهودانه معقول؟) از هر پنجره ای،
طاق باز،
بی هیچ گلاب و کافوری،
رو به سقف،
با آنچه بر سرم آمده،
دیگر از انتظار برای حتی مرگ هم نمی ترسم...
من فقط از دورانِ این سر، مبتلا به نوعی دلآشوبه ام؛
وگرنه...
گرچه در این دام چالۀ تقدیر امیدِ سپیده دمی نیست،
از برای آن کس که فاتح جنگی ارزان و وهن آمیز است
سپیده دمان
خطری ست
بس عظیم:
شناخته شدن
و بر سر دست ها و زبان ها گشتن،
که" ـ آنک فاتح
آنک سردار فاتح!"
که اگر شرمساریش از خلق نباشد
باری با شرمساری از خود چه تواند کرد!
شاملو
.پایان این روزها هر چه باشد، بی شک، فردا نیست.
سکوت آنگه به پای تیرگی آید
جبین بر آستان ساید
که: ما سلطان شب، بر توسن وهم سیاه مرگ هستی ها
نشسته، روی اقیانوس خاموش سیاهی ها،
شتابان سخت می تازیم
بمیرانیم هر آوا که از زندان سینه پا نهد بیرون!
صداها حبس!
نفس ها ایست!
خاموش!
ایست!
خا...
موش...
...
نه فریادی، نه نجوایی، نه موج پرچمی،
هیهات،
هیهات...
"یدالله رؤیایی"
ادامه مطلب
بیداریمان را، اما، چه سود ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دموکراسی به اشاعۀ منش درباری گرایش دارد منتها فرمانروایی که داوطلبان مقام های عمومی به چاپلوسی اش برخواهند خاست دیگر یکی از مردم است نه سلطان. اما چاپلوسی از فرمانروای مردمی بهتر از چاپلوسی از فرمانروای سلطانی نیست شاید هم بدتر از آن است؛ زیرا منش درباری در دموکراسی همان است که به بیان عادی عوام فریبی نامیده می شود."
توکویل که دموکراسی را به مثابه مشیتی الهی می نگرد در اینجا به بیان تهدیدهایش می پردازد .
پ.ن. البته توجه داشته باشید که دموکراسی مد نظرش بوده نه دموکراسی.
پ.ن. البته "هر" به طیف استفاده کننده از این ایده و اسم اشاره داره خب.
نافکم سر خود را بیرون آورده با استیصال هرچه تمام تر به سقف خیره شده بود و زمزمه می کرد:
"یه گهی ما خوردیم حالا همه واسه ما شاخ شدن"
.دریم دریم دریم دیم، دیم دیری دیم دیم.
تا گرم شدن هوا چیزی نمانده ...
To be conservative, then, is to prefer the familiar to the unknown, to prefer the tried to the untried, fact to mystery, the actual to the possible, the limited to the unbounded, the near to the distant ... the convenient to the perfect, present laughter to Utopian bliss
پ.ن. بنا نداشتیم محافظه کار باشیم ، از این فحش برایمان بدتر چه بود؟؟!، اما...
پ.ن. علامت تعجب هم لازم نداشت!
اریک فروم: داشتن یا بودن
پ.ن. به شدت ادامه دارد...
*اگر تولید و مصرف انبوه را کنار بگذاریم، این همه آدم در این همه وقت به چه کاری مشغول باشند؟
*بی تولید و مصرف انبوه ضرورت ابداعات و اختراعات فزاینده چیست؟
*بی احتساب تولید و مصرف انبوه چه چیز فرداها را متفاوت از دیروزها می کند؟ آیا سیمای زندگی در زمین همچنان تغییر خواهد کرد ؟
*...
پ.ن. که چی؟ این همه تولید و این همه مصرف؟؟
پ.ن. و جوراب من هنوز پایین پای تختم آویزان است... همان جوراب قرمز...
پ.ن. آخ نماد فرهنگی شادی ما... به کجا چنین شتابان؟!!
* تنها کلمه... فقط کلمه ها بودند که نشانم می دادند یک متن چه می خواهد بگوید... درگیر واژه ها بودم و معنای کلی متن که از واژه ها دریافتشان کرده بودم. ذهنم درگیر جمله ها نمی شد، برای همین بود که چیزی را که گوینده می خواست بگوید نمی فهمیدم... کلمه ها را از ذخیرۀ واژگان خودم تعبیر می کردم و متن را از ذخیرۀ تجربه های زیسته ام...
*بعضی وقت ها برای خاطر صادق بودن سعی می کنی واقعیت را فراموش کنی و تصاویر خود ساخته ات را جایش بنشانی؟ بازی خوبی نیست... مغزت را بیمار می کند، فرسوده می کند... نه مصداقی از کم حافظگی دروغگو... تحت تأثیر ارزش انگاری صداقت با وسواسی کم نظیر زمان و مکان و موقعیت ها را در هم می آمیزی... سعی می کنی خواسته و دیده و تصورت را به مثابه برساخته ای از واقعیت جای واقعیت بنشانی و... طبیعی است که در این مسیر ذهن باید تکه هایی از خود را جابه جا کند و ... جای اولیه یا واقعی؟ تکه ها را فراموش کند... و اصلا این بازی چرا شروع می شود؟ ترکیبی از نادانی، عدم تمرکز در دیدن، میل به دانایی و ارزش انگاری صداقت؟؟
پ.ن.۱. تصمیم بزرگ این روزهایم که قصد کرده ام برای خاطر قربت هم که شده تا انتها به اجرایش همت گمارم: من بعد هرگز بدون لباس خواب قدم به تختخواب نخواهم گذارد...
پ.ن.۲. خطاب به والدین گرام: لطف کنید بگذارید اسم های مقدس، مقدس بمانند. حملشان را به کودکانتان تحمیل نکنید. از ما که گذشت و گذشتیم به هر جان کندنی که بود اما واقعا بار سنگینی است... و خب به گمانم برای یک زندگی حمل همان یک بار کفایت می کند... نگذارید به حکایت نیاز به اکسیژنِ پریسا بیانجامد قصه...
وه عجب صبحی... پرده را کنار زده نگاه می کنیم: راست می گفتی: گرچه از فرشم تا هره ی پنجره گامی بیشتر نیست اما از آنجا تا کف پوش حیات...
نگاهت می کنم... و به خدا دست من نیست اگر " نگویید کشورم برای من چه کرده، بگویید من برای کشورم چه کرده ام" کندی توی سرم می چرخد...
در ضمن: آنقدر هم کودن نیستم که فکر کنم جایی در زمین مجمع جمیع محاسن است، حضرت والا. پس لطف کن و اینقدر مشعوف نشو از کشف معایب جوامع دیگر و رونمایی آنها برای من.
عباس معروفی:
"پس درود می فرستم به انسان مکتوب..."
"زندگی تدريجی از مرگ تدريجی غم انگيزتر است. آن هم در جامعهای که «جنسيت» حرف نخست را شليک میکند، منتها با صدا خفه کن؛ پوپ، و تمام."
"تمام سالهاي جواني من صرف خواندن ادبيات کلاسيک ايران و ادبيات معاصر جهان شد. آگاهانه ميخواندم و ميگذشتم، و آگاهانه ناخودآگاهم را رها ميکردم که مثل اشک بريزد و صفحه را پر کند"
...
گفت:"این باران هم به خاطر من می بارد. اما نمی دانم خودم به خاطر چی زنده ام."
دلمرده شده بود.تنهایی را بیشتر از همه چیز دوست داشت. همیشه بین برخورد و گریز، گریز را انتخاب می کرد و من اوایل خیال می کردم فقط از من می گریزد... اما بعدها دانستم ذاتا این جور است...
عباس معروفی
پ.ن.!!!
آنقدر در تمام طول بودنم آدمها را از پشت صفحات کاغذی و شیشه ای دیده ام... آنقدر به واکاوی چگونه بودنشان، به لذت تماشای بودنشان خو گرفته ام... که فراموش کرده ام خودم هم یکی از ایشانم با امکان هایی و احتمال هایی در حد آنها ... فراموش کرده ام؟؟ نه، اما درد همان فاصله ی دانستن تا بودن است؛ خلأ یی که نمی دانم چیست و چه طور می توان پرش کرد...! دست هایم، پاهایم، چشم هایم... هیچ همکاریی در پروراندن بازی شخصیم نمی کنند... فقط ذهنم سرگرم سرهم کردن احتمالات مختلف و داستان پردازیست... انگار نامرئی به تماشا نشسته باشم، انگار حبابی، چیزی احاطه ام کرده باشد... با دنیا فاصله دارم و خرسندم از فاصله و تماشا... آنقدر مشغول امتحان جایگشت های احتمالات ممکنم که هرگز به عمل در نمی آیم ...
خب؟ که چی؟مشکل چیه حالا؟؟!!
مشکلی نیست.. حالا.
پ.ن. با گذاشتن آن نوشته پشت در دست کم خیالم راحت است که کسی معطل تعطیل بودن من نمی شود...
پ.ن. هنوز دنبال چیزی مقدسی؟؟ تقدس...!! دنبال چیزی معنا دارم... اگر این آن فرض شود...

