تبليغاتX
گندم زار

گندم زار

گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...

بعد از کشتنمان

بر سر جنازۀ مان

چشم ها بیرون زده

به نعره درآمدید

که مرده بمان مرده

بازی اما دیگر از دست شمایان خارج بود.

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم دی 1390ساعت 4:40  توسط فاطمه   | 

در خونم سمی بود که اگر نمی دویدم باید می خوابیدم

در خونم سمی بود که اگر نمی دویدم باید می خوابیدم

در خونم سمی بود که اگر نمی دویدم باید می خوابیدم

در خونم سمی بود که اگر نمی دویدم باید می خوابیدم

در خونم سمی بود که گر نمی ویدم اید خوابیدم

در خونم می بو که ر ویدم د خوابیدم

د نم بو کرم خوابیدم

د ک م خوابیدم

خوابیدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آذر 1390ساعت 17:35  توسط فاطمه  

خوب بود اگر زلزله ای می آمد امشب،

تو از اتاقت بیرون می دویدی

من از اتاقم،

و لحظه ای

با هم

می ترسیدیم؛

بی تصور جنگهای تن به تنِ پیشینیمان.

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 0:45  توسط فاطمه   | 

شرمنده اما

ندانستن آنکه لبخندِ مورد نظر 

شروع چیزی خواهد بود

کمیک،

یا ترسناک،

یا جنایی،

یا بسیار زیرژانرهای ممکنِ دیگر،

با تنها امکانی از عاشقانه ای بودن،

عذری موجه می نمود تن دادن به این تراژدیِ متقن را.

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت 1:45  توسط فاطمه   | 

خسته شدم از بس بهم گفتن: چرا خوشحال نیستی؟ چرا راضی نیستی؟ چرا پفیوز نیستی؟پفیوز باش.
پ.ن.نمی خواستم از رنج تاج خار ساخته سرافراز باشم بابت بر سر نهادنش اما چنان تهوع برانگیزند راضیان و خوش حالان کز سر ناچاری به طور واکنشی مجبور به افتخار به خویش گشته ام...
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آبان 1390ساعت 23:51  توسط فاطمه   | 

این هم از پایان نامه...

فارغ شدم؛

بر که می گردم، با دست های خالی، تنهاتر، سبک تر، می نشینم روی تخت و اسم تمام بچه هایی را که برای بزرگ کردنشان می توانم اعلام آمادگی کنم لیست می کنم... باید شروع کنم...

خانه آخر عمیقاً بی صداست... بی صدایی عمیقاً مرگ اندود... و مرگ اندودگی عمیقاً وسوسه انگیز...

باید حذر کنم از وسوسۀ تن دادن... به آرامشِ لمیدن روی مبل و خیره ماندن به دیوار رو به رو...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390ساعت 12:18  توسط فاطمه   | 

آسمان ِ گرفته، رعد و برق، باران، طوفان،... چقدر همنوا و آرامش زا شده اند برایم... انگار نه انگار که دو سال و قدری پیش، آنهمه می ترسیدم از همه شان... از کوچکترین صدای برآمده از آسمان... نمی دانم چه پیشامدستم...

می دانم راستش را اگر بخواهی...

آنقدر از انسان ترسیده ام... که دیگر آسمان نترساندم...

نه...

آنقدر از انسان دلزده ام که موجدان ترس دیروز همدستانِ امروزم شده اند...

نمی دانم...

به هر حال دلم طوفان می خواهد و ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 6:31  توسط فاطمه   | 

دم خانه پیاده می شوم

یک قدم برنداشته هنوز اما

یادم می افتد

کیفم را توی سرویس جا گذاشته ام

می ترسم

برمی گردم

همان یک قدم کافیست ولی

که صدایم

که در نمی آید

که لب هایم

که می لرزد

که دست هایم

که می جنبد

به چشم سرویس نیاید

و راه بیفتد توی کوچه ها

و من بدوم دنبالش

بدوم... بدوم... بدوم

و شده با یک قدم فاصله

نرسم

به سرویس

به کیف

به سرمشق ها

که بناست

فردا

اول مهر

چهارده فروردین

شنبه

بدهم دست معلم

که دوستم خواهد داشت

که مهربان خواهد بود

که لب خند خواهد زد

طلب هاش اگر فقط به موقع وصول شوند

 

***

می دانی

این فقط

ویاری چند؟ ساله است

به صدای بوی گند ماه مهربان

بسامد دوازده سال، هرشب، دویدن

و هرروز صبح

بدهکارتر

حاضری زدن

خاموشش کن

و بخواب

***

شاید امشب

رسیدی...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 3:45  توسط فاطمه   | 

سرم را به دیوار می کوبم، می کوبم، می کوبم... و فکر می کنم کاش همۀ ما نهنگ ها به جای دور زدن، خودکشی دسته جمعی می کردیم... به شکوهِ صدای برخورد همه مان به دیوار فکر می کنم... و بعد فکر می کنم همۀ مانی در کار نیست... و بعد ابعادش را با ابعادم می سنجم... و بعد فکر می کنم مگر به فلانِ دنیا برمی خورد از این خودزنی... از پارکینسون من و ام اس تو... و فکر می کنم شاید تا هنوز اگر وقت مانده باشد باید دور زد... جا نمیفتد... نمیفتد و من...از نمی توانم شرمم می آید و از حقارتِ اندازه ام... بخوابید... چشم هایم را می بندم... گرچه حتی خوابیده هم می کوبم دیگر... تمام بدنم هد می زند... می کوبم... می کوبم... می کوبم... و بی معنایی ابدیت را و زمینهای واگذار کرده اش رابرای خودم شعر می خوانم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم شهریور 1390ساعت 19:33  توسط فاطمه   | 

می دوم توی حیات پشتی

بین قاصدک ها

ته یکیشان را می گیرم

و از این خانه می روم

اگر آزادم کنی.

تو که می دانی

من از این بنده بودن ها...

که قشنگ تر می شوم اگر...

...

باورم نمی شود!!

قبول کرده ای...

استخاره ام...

خوبِ خوب آمدست...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 5:19  توسط فاطمه   | 

چرا ناله می کنی کتری؟

تو هم مگر ...

می سوزی؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 3:47  توسط فاطمه   | 

شب ضربت خوردن علیست و من هیچ حسی ندارم و هیچ ذکری جز لعنتی متداوم بر شما که زبان می گزم که صدادار نباشد لعنتی متداوم بر شما که چنان ریشۀ آن عشق را زدید که هر چه آب می دهم که هرچه نور می رسانم دیگر گرم نمی شود دیگر و من همانم که نمی فهمیدم آن همه لعنت در آن همه ادعیه به چه کار می آمد من سوگوار چیزی هستم که نیست اشک ریز قبری که صدافسوس اما پر است و که دیده عزاداری به زنده کردنی بیانجامد... خاک را که ببینی سرد می شوی... این روزها، شب های خاک دیدن من اند...

پ.ن. گرچه هنوز نامت بغض اندود خروج می کند انگار...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مرداد 1390ساعت 1:25  توسط فاطمه  

می گم: بریم حسینیۀ ارشاد؟ می گه: یه شبِ قدر رو دیگه بذار سیاسیش نکنیم. می ره مسجد ضرابخونه...

پ.ن. و من در کارِ معادلۀ انتخابهای غیرسیاسی ملتِ شهیدپرور می مانم آنسان که در کار خدا...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 19:32  توسط فاطمه   | 

 
چهارگوشی بودم بسیار نیکو سواری دهنده؛

این گوشه ها که می بینید اینسان سائیده شده

این سرعتِ اسبابِ خجالت

و این صدای غژاغژِ فی الحال باعث آزار

برآمده از بعد مسافت است و وزن حضرتتان

وگرنه از کم کاری اینجانب

چنین توانمندی هایی حاصل نمی آمد

الغرض

محض راحتی خودتان هم که شده

مرحمت فرموده

باقی راه را پیاده طی بفرمایید

یا به طریق اولی چهارپایی دیگر را خر نموده

منتهاالیه مبارک را

بر آن فرود آرید.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 21:59  توسط فاطمه   | 

شنبه

یک شنبه

دو شنبه

سه شنبه

چهار شنبه

پنچ شنبه

جمعه

شنبه

یک شنبه

دو شنبه

.

.

.

روزها را می کشم

...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 21:19  توسط فاطمه   | 

صدایم، وجودم مباد که مزاحم سریال دیدنتان شود. انگار نه انگار که 26 ساله خرسی گنده ام. هرجا ساکت شو را ضروری دیدید مرحمتش بفرمایید. با تشکر؛

پ.ن. و آرزوی قبولی طاعات و عبادات.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم مرداد 1390ساعت 23:37  توسط فاطمه   | 

تو را دوست دارم، تو را که هیچ گاه این صفحه را نخواهی خواند، مرا نخواهی خواند.

 تو را دوست دارم، تو را که هرگز پذیرای فاصله مان نخوهی بود، تو را که دیگر هرگز برق افتخاری از آن من در چشمانت نخواهد بود، تو را که چنان ناامیدت کرده ام...

 تو را دوست دارم، تو را که دیگر ستایشت نخواهم کرد، تو را که دیگر پشتت قامت نخواهم بست، تو را که چنین ناامیدم کرده ای...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم تیر 1390ساعت 0:24  توسط فاطمه  

دیگر می دانستیم

که پدران مان

نخواهند مرد

که مادران مان

نخواهند مرد

که آنها

که او 

...

که مرگ

آن همزمان ترس و خواست یگانه

پایان راهگشای بازی نخواهد بود.

دیگر دانسته بودیم

که وجودمان

بسته به میدان جنگی

هماره موجود است

بی گریزگاه.

که نمی توان

بود خود را در نبود دیگری چشم داشت

و باید تا زنگ آخر

که آمدنش را به حدس و گمانه نمی توان انتظار کشید

ایستاده بازی کرد

ایستاده جنگید.

دیگر فهمیده بودیم

که هیچ

که مطلقاً هیچ

میان بری را نمی توان چشم داشت

میان بری

که به واسطه اش

آدم 

باشد

و

غم شرم اندودِ نبودِ دیگرانِ عزیزتر از جانش؛

دیگرانِ متصلش...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم تیر 1390ساعت 17:30  توسط فاطمه   | 

چقدر افسرده کننده است؛ تنها زمانی که، در آن، زنان کشور من به همان صورت که در خانه هایشان هستند بیرون خواهند دوید وقتی است که زلزله آمده باشد.

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم تیر 1390ساعت 8:21  توسط فاطمه   | 

خواب مبینم؛

چهارشنبه است،

چهارشنبه بعد از ظهر،

پشت میزها،

شعر می خوانیم،

نقد می کاریم،

بس

خوش حالیم...

+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1390ساعت 6:14  توسط فاطمه   | 

"به خدا ریشۀ ظلم خشک می شه

به خدا پاشنۀ در عوض می شه

به خدا دنیای ما پیشون داره

پیشون ترش پیشون داره"

به خطوط پیشونیش تو خیالات خودم

خیره می شم؛

فکر می کنم

برای این همه سال

در گذر از تک تکِ شب های تار

عزیزم بود و همین یک به خدا

با خودم می گم برا تعبیرِ این

یکدونه خواب

من باید تاکی

برا کی

بخونم این لالایی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم تیر 1390ساعت 2:2  توسط فاطمه   | 

من دنبال شعری می گردم

آشنا

توی کتاب نویسنده ای چک

یادگار دورۀ هم نشینی های مخفی.

 دنبال دست خطی

روی آجرهای بازمانده از دیوار.

دنبال نامه ای بین وصیت های رسیده از

اردوگاههای کار.

دنبال دست نوشته ای از

آزادی خواهی فرانسوی

نوشته شده در همهمۀ خیابان.

من

دنبال جمله ای هستم

که

خستگی را

که حسِ

این حق ما نیستن را

با امکانِ گذر از امروز

در هم بیامیزد.

به من کمک کنید

 اگر

 تجربه ای نزدیک تر

می شناسید؛

چرا که

تا دورها رفتن

بازگشت را سخت می کند؛

بازگشت به

این جا

را...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1390ساعت 3:21  توسط فاطمه   | 

 

گلوله ای که مغز را می پراکند

گلوله ای که حنجره را بی صدا می کند

گلوله که پا را به نشستن وامیدارد

گلوله ای که قلب را از پمپاژ بازمی ایستاند

گلوله ای که چشم ها را به ندیدن

گلوله ای که دست ها را

گلوله ای که

از همین هفت تیر شلیک می شود؟؟

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم خرداد 1390ساعت 5:9  توسط فاطمه   | 

 
عطسه زدم
و قلبم ایستاد
گرچه هر عطسه
بنا بود
سه روز زندگیم را تضمین کند.
عطسه زدم ...
و سکوت فراگیر شد
گرچه پس هر عطسه
بنا بود
الحمدی لِلهی گفته شود.
عطسه زدم
و دیگر تاریکی بود
و من و عطسه و هیچ دو گانه ای
که برایشان سوگند یاد کنم
انی آمنت بربکم گوش کنیدی.
صبر نازل شده بود؛
بر زمان و زمین
و من
نیز هم...
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 7:9  توسط فاطمه   | 

همیشه می دانستم که باید در رده بندی روشنفکران دینی جا بگیرم. واقعیتی که به آن نیندیشیده بودم اما وجود داشت این بود که به این ترتیب آخرت و دنیایم بدون زخم برداشتن هیچ معده ای دست یافتنی می نمود. هنوز هم همینطور است. با این تفاوت که واقعیت مزبور را دریافته ام و لذا به دلیلی عمیق تر از امتداد تجربیات فردی، خانودگی و حفاظت از اعما و احشائم نیاز دارم. هنوز هم ترجیحِ بر آمده از امکاناتم روشنفکر دینی بودن است؛ یعنی خب روشنفکر که... فقط باید بفهمم چرا باید دیندار بود.
+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 3:44  توسط فاطمه   | 

آب دهانم را آرام قورت می دهم،

جوری که گلویم تکان نخورد زیاد،

جوری که به نظر نرسد ترسیده ام،

جوری که انگار با برخاستن اولین باد،

خواهم پرید؛

به پشت سرم هم نگاه نمی کنم،

بالغ شده ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 5:44  توسط فاطمه   | 

 از عشق گریزی نیست یا از خواستش آقا؟

این گونه بوده است

که شما همه را از دریچۀ ابتلایشان می نگرید،

با لبخند.

و این گونه بوده است

که در صورت به فعلیت نرسیدنشان،

عصایکتان را از قوه خروج می دهید

و کژی را به راستی می خوانید

براستی مگرنه جهان بر قاعدۀ عشق استوار است؛

آخر؛ آقا؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1390ساعت 2:31  توسط فاطمه   | 

 

تمام درونم منقبض می شود، حنجره ام درد می گیرد... چهره و صدای خانوم رضایی... آهنگ ها... چشم چشم دو ابرو... این آدم چقد قشنگه... حیفه که بدون رنگه... ایرج طهماسب... با عروسک هایی که یادشان ندارم... چقدر دردم میآید... نه که آن روزها خوش گذشته باشند، آن روزها بد بودند، سخت، مدرسه بد بود، چیزی توی مایه های ندامتگاه، بابت آمدنمان احتمالاً... خانه مظهر بی قدرتی بود... و ما بچه های ساکت نسلی بودیم که هنوز نفهمیده بودیم می شود پرتوقع تر بود... آن روزها خوب نبودند. بغض امروز در حسرت روزهای زیبای دیروز نیست. این بغض سمج، این انقباض حنجره و دیافرگم و... گرم شدن چشم برای خاطر دیروزِ باشکوهی نیست، برای خاطر دیروزیست که فرداهای بیشتری را پیش رویش داشت، آرزوهای رنگ به رنگتری؛ برای خاطر امیدیست که در دیروز به فردا وجود داشت... امیدی که روز به روز کم رنگ تر می شود... بغض امروز، بازخورد دلتنگی برای دیروزِ در انتظارِ فرداست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390ساعت 21:50  توسط فاطمه   | 

ـ فریاد می زنی: بکش وگرنه...

.

.

.

کشته می شوم.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390ساعت 2:1  توسط فاطمه   | 

به دوش بکش

 تنهائیت را،

بی هیچ چشم داشتی،

فقط گه گاه زیر بازویت را بگیر

بگذار

خستگی ای در کنیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 20:42  توسط فاطمه   |