تبليغاتX
گندم زار

گندم زار

گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...

 

خلق را از دهن خویش مینداز به شک

یعنی:

یا حرف نزن یا مثل آدم... حرف نزن.

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387ساعت 7:4  توسط فاطمه   | 

1221533199.jpg

تو که به تجربه دریافته ای بعد از مانیک نوبت دپرسیو است... پس شلوغش نکن تو رو خدا، بزرگش هم ایضا... و همانطور که علت آن را پیدا نکردی برای این یکی هم نتراش علت... بابا محمود می گفت با تمام شدن تابستان خوشحال باش که به عید و تابستان بعد نزدیک می شوی... بابا محمود بود و عادت نداشت بگذارد به خودش بد بگذرد دیگر....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 19:29  توسط فاطمه   | 

کسی می گفت گفته ای محبت تو و غیر در یک دل جمع نمی شود...!!! کدام غیر؟؟؟؟!!!! کجاست غیر؟؟؟!!!

کس دیگری بود (گاری) که در تشریح درد فاوست  می گفت: مشکل این است که شیطانی نیست تا روحت را به او بفروشی...آنچه او می گفت شاید آنجا معنای دیگری داشت اما برای من اینجا...

کجاست غیر؟؟؟!!!...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 8:1  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 3:36  توسط فاطمه  

 

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=17787

دقیقا که هیچ تقریبا هم نفهمیدیم چه ربطی دارند این رفقا به هم!!!...

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=17743

عجب!! در چنین لحظاتی بود که گون از نسیم پرسید: به کجا چنین شتابان؟

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=17694

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 22:23  توسط فاطمه  

چقدر من و هر که می شناسم نارضایتی های گوناگون در جبهه های مختلف داریم!! چرا یکی از این همه راضی هایی که می گویند راضی اند اطراف ما نیست؟

البته باز خدا را سپاس که در این شرایط خیلی هم راضی نیستیم : چرا که برای راضی بودن احتمالا می بایست مشکلات زیربنایی اساسی تری می داشتیم...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 2:39  توسط فاطمه  

 این مقاله را در شماره ای از مجله راه که روزی منتشر خواهد شد مطالعه کنید!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم شهریور 1387ساعت 1:23  توسط فاطمه   | 

همیشه با به احتزاز درآمدن پرچم در فضای آزاد و تکان خوردنش در باد سرشار از شوق شده ام. همیشه با شنیدن صدای سرود ملی دستم به روی سینه ام رفته و با غرور قد برافراشته ام... هیچ وقت اما نتوانسته ام برای وطن پرست کوچکی که در درونم خفته توضیح دهم که در ملی گرایی رنگ پرچم و شعر سرود را هم باید مورد مداقه قرار دهد؛ این است که هر پرچمی و هر صدای مارشی او را ... او سر خوش است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 0:27  توسط فاطمه   | 

پا بر سر شاخه ها گذارده، روان در قفای تو، دوست دارم باله برقصم... و عریانی پاهایم را به خنده وادارند سرشاخه ها؛ به قهقهه شاید...سر: خم شده روی گردن،به موازات آسمان؛ موها: فاصله گرفته از بدن عمود بر زمین؛ چشمها: دوخته در چشم خورشید مقارن با اذان و شوری که تو را لبریز می کند و صدای خنده ای که جهان را پر ... دوست دارم با صدای تو، آشفته مو در دستان باد، چهره ساییده به سایه خورشید باله برقصم بر سر شاخه های عریان... دوست دارم اگرنه در میانه میدان دست در کمر هم انداخته، بر سر شاخه ها به دنبالت باله برقصم و ببالم به تعقیب و گریز دلخواسته مان...

با توام!

- و تو برمی گردی ... لحظه ای مکث، به قدری که سرت را بچرخانی به سمت من، من در قفا ... و دستی که  خندان در طلب دستهایم دراز می شوند به این سو...........................................

........ و سرشاخه هایی عریان ..... و پاهایی عریان تر

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 1:11  توسط فاطمه   | 

وقتی لبریز می شوی از بودنشان :  ـ من اگه پسر بودم همه دوستامو می گرفتم...  ـ این جمله نقضیه که فقط کسی که پسر نیست می گه...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 1:48  توسط فاطمه   | 

عشق یا بهتر بگویم ستایشی که مادرم نسبت به فرانسه در دل داشت پیوسته برایم مایه شگفتی فراوان بوده است. امیدوارم برای کسی سوء تفاهم پیش نیاید: من خودم همواره دوستدار فرانسه بوده ام. اما تقصیر از من نیست: مرا طوری بار آورده اند که راه دیگری نداشتم. در دوران کودکی می کوشی افسانه های فرانسه را که برایت حکایت می کنند بشنوی و زیبایی های آن سرزمین اساطیری را که در چشمان مادرت بازتابیده است تماشا کنی...سپس روزی می کوشی آنها را از یاد ببری، سعی می کنی با چشمان خودت ببینی و درصددی از چنگ قصه های پریان رهایی یابی...بدیهی است که سرانجام روزی فرا رسید که آن پندار باطل و بیهوده از فرانسه با واقعیت متضاد و خشن کشورم رو در رو قرار گرفت. اما دیگر خیلی دیر شده بود. من همچنان به قصه پریانم چسبیده بودم...(رومن گاری)

¤ می توانید به جای فرانسه هر کلمه دیگری بگذارید. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 16:10  توسط فاطمه   | 

وقتی هر روز صبح که بلند می شوی اولین کارت کنار کشیدن پرده است، اگر بسته باشد، تا نور را به تماشا بنشینی؛  وقتی سرخوشی و شاد، اگرچه کمتر از قبل سر به زیر برف؛ وقتی خودت میدانی خیلی ها را که خیلی ها سند زده اند به نام خودشان در کنار خیلی های دیگر که همان خیلی ها شاید دوستشان ندارند دوست داری... چه کار داری به تصورات قالبی که از تو در ذهن ها شکل می گیرد؟ هر از گاهی گذر آنها که برایت مهم اند به اتاقکت می رسد و به نظاره خواهند نشست همزیستی نارضایتی و سرخوشی و نور و فکر و دوستان غریب و قریب را در کنار هم و برای تو کافی است آنوقت تعجب آنها و به فکر فرو رفتنشان... بگذار... 

خودمانیم اما من  دلمرده و تاریک به نظر میام؟؟!! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 0:51  توسط فاطمه   | 

گرچه توصیه می کنم کسانی که از مدرک گرایی رو به تزاید در جامعه ما خسته اند، مثل خودم، چندان دلشون رو خوش نکنند و حواسشون باشه بیان این مطلب از زبان دکتر احمدی نژاد، که در جواب پرسش کنندگان از مدرک کردان گفته بود برای خدمت کردن نیازی به کاغذ پاره نیست، به معنای پیدا کردن راه گریزی است جهت توجیه تخصص محور نبودن و نه حل معضل مدرک گرایی.

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=16757

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 1:29  توسط فاطمه  

می خواستم بگم بیش از آن به مرگ مؤلف قائلم که طالب همکلامی با نویسنده ای باشم، همکلامی برای نقد اثرش البته،...آن هم نویسنده ای که تا این لحظه این همه  در مورد آثارش سخن گفته. به فرض که چیزی هم بخواهم بدانم،  کلیتی را که جویای آنم در حرف های قبلی اش پیدا می کنم، تازه به قول خودش، امیر خانی دیگر، اثر زاده شده طفلی مستقل است و من با این حرکات در جستجوی پدرانه، در پس فرزند، هم سنخی چندانی ندارم... مثل همیشه بعد از موافقت و با صرف زمانی نسبتا قابل توجه از کلمات مبهم و حس نارضایتی به جمله رسیدم اما.  

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 0:32  توسط فاطمه   | 

گربه با دقت براندازم کرد. بعد پیش آمد تا صورتم را بلیسد. درباره انگیزه این ابراز محبت ناگهانی از سوی موجودی غریبه توهمی به خود راه ندادم: هنوز هم قدری از خرده ریزه های کیک به چانه و گونه هایم چسبیده بود. مهربانی هایش تماما به حکم نفع طلبی بود. اما اجازه دلواپسی ناروا را نیز به خود ندادم. احساس زبان خشن و گرمش بر چهره ام وادارم کرد که با خشنودی لبخندی بزنم. چشمانم را بستم و خود را تسلیم آن لحظات کردم. نه آن وقت و نه بعدها هرگز نکوشیدم برای خود روشن کنم که در ورای آن نشانه های محبت که به من ارزانی شده بود دقیقا چه چیز نهفته است. آنچه اهمیت دارد پوزه ای دوستانه است، زبانی گرم و نرم است که با تمام نمودهای ملاطفت و رفاقت بر چهره ات کشیده می شود. برای خوشحالی بیش از این چیزی نمی خواهم...
از آن به بعد همیشه در این اندیشه ام که اگر می خواهی واقعا بی هیچ چشمداشتی دوستت بدارند کافی است که قدری خرده کیک توی جیب داشته باشی...(گاری:میعاد در سپیده دم)

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 2:19  توسط فاطمه   |