? who took the cookie from the cookie jar
سخت است که آدم فکر کند تاریخ به بازی می گیردش اما بازیش نمی دهد
وقتی به عنوان یک زن سعی می کنم به تماشای وضع موجود بنشینم و انتخاب کنم که چگونه باشم. می دانم برای هویت سازی و البته نشان دادن هویت ساخته شده به دیگران مانور دادن روی بدن مستقیم ترین راه است. هر کاری بکنم و هر حرفی بزنم باز هم چشم اولین ابزار برخورد بشر با اطرافش است.
بدنم مرا به کجا می برد؟ جامعه بدن مرا به کجا می برد؟ جامعه مرا بر مبنای بدنم چگونه تعریف می کند؟
ابژه جنسی: مواقعی پیش می آید که زنی می خواهد روی ابژه جنسی بودن خود تأکید کند. زن مذکور از نوع خاصی از پوشش استفاده می کند تا این تمایل را نشان دهد و پوشش و آرایشی که انتخاب می کند خودخواسته او را در کسوت یک زن خیابانی می نشاند. او می داند در حال عرضه کردن چه چیزی است و رفتار خاصی را هم از اطرافش انتظار می کشد.( زنان خیابانی و نوع پوشش آنها در خیلی از کشورها تعریف شده است. تو با دیدن چنین زنی می توانی او را با تعریفی که خودش از خودش دارد بشناسی)
آگاهی به بدن و زیبایی شناسی متناسب با آن خودآگاهی: خیلی وقت ها نوع پوشش و آرایش معطوف به تأکید بر جنبه های جنسی(sexy) نیست. صرفا بازتابیست از تمایل به زیبایی. بازتابیست از آگاهی به بدن، مو، طبیعت و ... انسان به طور خاص. اعتراضی است به یکشکل سازی. دالی است بر شکل گیری فردیت. تعریفی است از خودِ انتخاب شده. من به عنوان یک هنرمند. من در کسوت یک دانشمند. یک استاد دانشگاه. یک روشنفکر. در اینجا فرد در تعریف خودش از پوششی خاص استفاده می کند، می خواهد دیده شود، متفاوت دیده شود و این مطلقا به معنای مانور دادن روی جنسیت و جنسی کردن جامعه نیست. چنین زنی از جامعه نمی خواهد و انتظار هم ندارد که به صورت یک آبژه جنسی متحرک با او برخورد شود. گرچه یک جامعه جنسی درک متفاوتی از عملکرد این زن دارد، او را در کسوتی خاص می بیند. این جامعه( مردان و زنان مبتلا به جنسی بینی) با توجه به نوع نگاه خودش تمام این زنان را مخل نظم عمومی و ... تلقی کرده بر خوردی چون برخوردی که با زنان خیابانی می کند را با در مورد ایشان نیز روا می دارد.
تظاهر به مهم نبودن بدن در مناسبات اجتماعی؛ نادیده انگاشتن بدن: انتخاب حجاب. پوشاندن سراسر بدن. همشکل کردن زنان جامعه. با این پس زمینه فکری که مرد با یک زن به صورت یک ابژه جنسی برخورد خواهد کرد در حالت طبیعی، پس زن خود را بپوشاند تا با او به مثابه یک انسان برخورد شود نه یک ابژه جنسی متحرکِ تحریک آمیز. نوعی فرافکنی در جامعه ای که در پس زمینه ذهنی هر دو جنس، سکس اولین واژه ایست که در برخورد دو کلمه زن و مرد به ذهن می رسد مگر آن که خلافش ثابت شود. جامعه ای به شدت ملتهب و به شدت سکسی... وای به روزی که دلت بخواهد در این جامعه، فرد باشی با فردیتی خودتعریف کرده. در این جامعه همین که زنی دلالت می کند بر ابژه جنسی دیده شدنت مگر اینکه بخواهی خلافش را با پوشاندن خودت ثابت کنی و آیا این همه تأکید بر خودپوشانی به آرام کردن این فضا می انجامد؟ یا همه این فرافکنی ها آن تفکر را در پس زمینه ذهن تثبیت میکند؟؟؟
... و در این جامعه تو می مانی آرزو به دلِ رنسانسی که بدن را بنشاند در مصطبه خدایی... تو می مانی آرزو به دل شکل گرفتن زیبایی شناسی دیگرگون در چشم ها و دل ها ... تو می مانی و آرزوی فرار از دردهای زیر شکمی... تو می مانی آرزو به دل تبارک اللهی که به هنگام تماشای زیبایی از دهان انسانها خارج شود... تو می مانی آرزو به دل تماشای بدن خدا بر صلیب...
There is red ships and green ships, but no ships like partnerships
تا در خیابان نمیری کودک خیابانی نیستی!!؟
http://www.tabnak.ir/pages/?cid=19870
خوشحال باشیم که تنها نیستیم؛ در محدوده جغرافیایی ما انگار سرشار از شهوت بودن نرینه های ازدواج نکرده فراگیر و طبیعی است و بار معصیت تاریخی ایشان همچنان بر دوش نسوان!
وقتی مچاله شده ای روی تخت و سینه ات حجمی ساکت می طلبد برای در آغوش کشیدن... وقتی مرسوم نیست اینجا حیوانی را، سگی را، در خانه داشته باشی تا از موهبت تنها بودن و نبودن توأمان برخوردار باشی... وقتی راه مالرویی نیست تا مرکبت را رکاب زنان از آن عبور دهی و اصلا مقصدی نیست که به امید آن پا در رکاب بگذاری... وقتی حتی وزیدن باد بعد این همه وقت تحمل سکون و گرما کمکی نمی کند به پریشان شدن موهای همیشه محصورت...وقتی ارتفاع آنقدر کوتاه است و آنقدر ناتوان در بخشیدن لذت سقوط به تو...
با این حال هنوز تنها سرگرمی، دلخوشی ات تخت است و... تماشای زیر چشمی سنگفرش از مجرای پنجره و... دلتنگی عظیمت معطوف دوچرخه ها و سگ ها و همه بادهای خانه برانداز....................... .
«همهي چيزهاي عظيم و مهمي كه ميشناسيم كار عصبيهاست. همهي مكتبها را آنها بنيان گذاشتهاند و همهي شاهكارها را آنها ساختهاند و نه كسان ديگر. بشريت هرگز نخواهد فهميد كه چقدر به آنها مديون است و بخصوص آنها براي ارائه اين همه چيز به بشريت چقدر رنج كشيدهاند. ما از شنيدن موسيقي خوب، از ديدن نقاشي زيبا لذت ميبريم، اما نميدانيم كه براي سازندگانشان به چه بهايي تمام شدهاند، به قيمت چه بيخوابيها، چه گريهها، چه خندههاي عصبي، چه كهيرها، چه آسمها، چه صرعها، و چه مقدار اضطراب مرگ كه از همه آنهاي ديگر بدتر است ... »
و من و تو می دانیم که بشریت جز نقاشی و موسیقی خوب برای رسیدن به بسیار رسیده های دیگرش هم نیازمند " عصبی ها" بوده...
همانطور که گفته بودم نقلی است از مارسل پروست که در "سیب گاز زده" خواندمش. دقیق تر: در مصاحبه با اسماعیل فصیح. دقیق تر: به خود "سیب گاز زده" رجوع کنید اگر لازمتان شد.
دوران دانشجویی ما در مقطع رو به نشیبی از زمان واقع شد... سال اول: تحرک و نشاط و سواد بچه های آن دوره را به یاد داری... و از سال دوم... به قول تو ،پریسا، ما نمک گیر همان سال اولیم و گرنه دوره پارتیشن بندی ها و،امروز، گیت گذاری ها جایی نمی گذارد برای تعلقی و...
فکر کن. خنده داره... کارشناسی مان را با پارتیشن بندی شروع کردیم و ارشدمان را با عبور از گیت امنیتی... حالا هی این پسر بگه، واقعا ریسک دکتری خواندنمان در ایران بالاست...
به بهانه در گرفتن بحث قدیمی اهمیت برخی از ظواهر، و اصلا به خاطر دل تو پدر جان: چه باک؟ فرض کنیم باطن، باز به یاد گاری افتادم:
"در قیاس با انحرافات فکری، علمی، و سیاسی قرن حاضر، کلیه انحرافات جنسی در نظرم یکسره بی اهمیت جلوه می کند. چون از هرچه بگذریم آنان تنها تختخواب را به لرزه در می آورند نه جهان را... "
پسر جان از کجا طره مویی و گرمای دستی آنقدر برایت هول انگیز شد؟ از کجا همه این خرده پاشها را به مثابه دغدغه های بزرگ انسانی ات برگزیدی؟ کاش تصویر تویِ منقلب را در کسوت انقلابی های جامعه ام ترسیم نکنم... و مگر می گذاری با برشماری هر روزه خاطراتت؟ و اگر تو در این جایگاه ننشینی چه کسی را بنشانم؟ و اصلا مگر تو حاضری بنشینی ؟ حیف قامت ایستاده همیشه آماده ات نیست؟
آخ پدر جان... چه طور می شود دغدغه تو که آنقدر بزرگ بودی برایم، اینقدر خرد باشد... و چه مطمئن باور داری تو...!!!
"تحمل ناپذیر بود. من با دهانی از تعجب باز گوش می دادم و کاملا مبهوت بودم. جوانکی بود که به صورتی دربست و تزلزل ناپذیر به نوع ما اعتماد داشت. او حقیقتا خیال می کرد که در روزگارانی که ما زندگی می کنیم مردم هنوز آنقدر ایثار دارند که نه تنها به خودشان بپردازند بلکه مراقب فیل ها نیز باشند. خیال می کرد هنوز در قلب آنها خیلی جا هست، جای های های گریه بود. او به همه چیزهای قشنگی که انسان در لحظات شوق و شور پنهانی درباره خودش حکایت کرده است اعتماد کامل داشت و علاوه بر این لجوج بود. با پشتکار عنادانگیز مدیر مدرسه ای لجوجانه از بشریت انجام تکالیفش را می خواست...
...
اگر نوع بشر سبب سرخوردگی وی می شود، امر غیر طبیعی و نامعقولی را از آن احساس می کند که مستند به خطای انسانهاست نه به نبوغ نوع... در این حال خشمگین می شود و سعی می کند که از انسان نمی دانم کدام پژواک بزرگواری و عظمت، کدام احترام به طبیعت را بیرون بکشد..."(رومن گاری: ریشه های آسمان)

