تبليغاتX
گندم زار

گندم زار

گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...

"هرچه باشد، احساس فقدان باز بهتر است از فقدان احساس"

جوی فیلدینگ                                   

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 13:4  توسط فاطمه   | 

هیچ وقت صرفا با تکیه بر مناسبات دوستانه ای که با آدم ها دارید برایشان کاری را که به نوعی نیازمند مناسباتی کاری است انجام ندهید چون احتمال زیادی دارد که در پایان چیزی جز میزان زیادی بدهی برایتان باقی نماند.

سعی کنید در یک رابطه کاری به دقت حقوق و وظایفتان را از ابتدا تعریف کنید وگرنه ممکن است بی هیچ دلیل موجهی از هر گونه حقی نسبت به نتیجه کارتان محروم شوید.

وقتی نه تعهد کاری به جمعی دارید و نه آن جمع جایی برای تعهد اخلاقی گذاشته است؛ بهترین کاری که از دستتان برمی آید را انجام دهید: آن جمع را ترک کنید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 15:53  توسط فاطمه   | 

چندبار برگ را پایین انداختی چون من دلم می خواست توی هوا،معلق، ازش عکس بگیرم؛ یادت هست؟ فکر می کنم بیشترین چیزی که از دیالوگ داشتن با تو به دست آوردم کشف جذابیت مونولوگ بود؛ به گفتگو با خود و نشاندن خود جای دو طرف گفتگو مونولوگ می گفتن؟

مضاف بر اون فکر می کنم باارزش ترین و وسوسه کننده ترین چیزی که یه رابطه به آدم می ده حس دلتنگیه و اگه قدری رگه های مازوخیسم در وجودت باشه این می تونه بهترین توجیه برای شروع یه رابطه جذاب باشه... فکر کردن به چیز جذابی که تموم شده؟ گرچه وقتی آگاهانه در دام مازوخیست بودن خودت میفتی ، بله می پذیرم، خیلی از لذتش کم میشه...

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 13:45  توسط فاطمه   | 

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 23:28  توسط فاطمه   | 

فال خداحافظ گری کوپرانه برای کسانی که گذرشان به اینجا می افتد:

...یک چیزی بود که او هرگز نمی فهمید. خوب عاقبت رضایت داده بود که دیافراگم بگذارد. اما وقتی آدم هنوز دوشیزه است دیافراگم را چه جور بگذارد؟ مسأله بغرنجی بود. دست کمی از تربیع دایره نداشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:44  توسط فاطمه   | 

مگس ها 72 ساعت زندگی می کنند ... خب بله، درسته، می پذیرم که خیلی کمه اما تعدادشون اونقدر زیاده که نمیذاره اون کم بود رو حس کنی و به خاطرش متأسف باشی... البته برای کسی که درکی از تعداد زیاد نداره باید اضافه کنم که تعداد، به شدت وابسته به جغرافیا و تاریخیست که در آن ساکنید...

 

صبح است. ساعت، بالای سرم، زنگ می زند. مختصر وز وزی گوش راستم را بیدار می کند. صبح شده است. به راست می چرخم و چشمهایم را باز می کنم. روی بالشت سفیدش هیئت لرزان سیاهی می بینم. دستم را دراز می کنم و از کنار ساعت، عینکم را بر می دارم. لکه لرزان سیاه می شود مگسی که ته مایه تند سبزرنگی دارد. دستم را توی هوا، بالای سرش، تکان می دهم، طوری که به بدنش نخورد، تا بلکه بلند شود. دو سه بار حرکت دستم را تکرار می کنم؛ قدری پرش و دوباره نشستن تنها نتیجه ایست که حاصل می شود. تمایلی به بلند شدن، به رفتن، ندارد. بالاخره حرکتی به خودش می دهد و پیرو اعتراضات گسترده ام جایش را عوض می کند؛ روی موهایم نزول اجلاس می کند. بیشتر از هیکلش صدای وز وز تند و نامفهومش است که حالم را بهم می زند. دستهایم را و سرم را تؤامان تکان می دهم و بلند می شوم می روم سمت حمام. مکثی و برگشتنی و نگاهی و قدری فکر: بهتر است اول او را بیرون کنم؛ ممکن است برگردم و او دوباره هوس کند بنشیند روی بدنم. چشمهایم را می گردانم به دنبالش، احتمالا از اتاق بیرون رفته است. توی حال پنجره ها و در را باز می کنم. حیف که شب نیست و گرنه برق های خانه را خاموش می کردم تا به هوای روشنایی بیرون، بگذارد برود. در روز اما اینجا و آنجا فرق چندانی ندارند. می روم توی آشپزخانه که حوله ای بردارم و با آن او را برانم به سمت در، اگر پیدایش شود البته. لعنت: روی ظرف های نشسته نشسته. واقعا خنگ است اینهمه جا برای نشستن... بعضی وقت ها مشاهده همدلانه را به کل فراموش می کنم و معیارهای نوع خودم را تعمیم می دهم، می دانم: گرسنه است خب... ضمن اینکه برچسب زدن به موجودی که طبیعتش آشغال پسند است حرکت ناجوان مردانه ای است. گرچه می تواند لطف کند و برود سراغ کثافت های انبوه و متراکم جا مانده در طبیعت و به تجزیه آنها کمک کند. نمی فهمد: وز وز وز... باید اعتراف کنم که من هم نمی فهمم. با وجود جثه کوچکش صدایش همه خانه را پر کرده. مسخره است که اینقدر حالم... احتمالا بیش از آنکه او حالم را بهم بزند حال من است که بهم خورنده شده... دلم می خواست سرم را می کوبیدم به دیوار تا صدایش کمرنگ شود. مگس است خب طفلک. کاری ندارد که: وز وز وز. بی هدف حوله را توی هوا تکان می دهم، بی هدف تو خانه می گردم، می چرخم: وز وز وز... صدایش... می بینمش، شیرجه می زنم و حجم وسیعی از هوا را به همراه او از پنجره بیرون می فرستم و طرق: پنجره را می بندم، و باقی پنجره ها را و در را...

می نشینم. حوله را پرت می کنم کناری. سکوت. آرامش. بلند می شوم. ضبط را روشن می کنم. حوله را بر می دارم و می روم توی آشپزخانه. ظرف ها را می شویم، حوله را هم. اگر خانه مرتب تر بود صبح لازم نبود با صدای وز وز بلند شوم؟

nothing can change my world...  لبخندی رضایتمندانه... خوب است... می روم حمام. بیرون می آیم. nothing can change my world...  خوبه... بیلچه ام را و پارچ پلاستیکی را بر میدارم، می روم به گلهای حیاط کوچک جلوی خانه برسم. nothing can…  صدایی که می خواند با صدای بادی که می آید در هم می آمیزند و وضوحشان را از دست می دهند. روی زانوهایم کنار باغچه می نشینم. قدری خاک ها را جابه جا می کنم، قدری علف می چینم، قدری برگ زرد می کنم... بر می گردم طرف شیر آب که پارچ را پر کنم: آشغال ها از دیشب هنوز بیرون نرده های حیاط مانده اند، روی آشغال های کپه شده، لعنت، یک عالمه مگس جمع شده... nothing can change my world... واقعا؟ واقعا... از بیرون به کدام بیرونی می توانم برانمشان؟ پس آن اندک ناهنجاری شرایط خانه مگس زا نبود صرفا؟ این بیرون است که پر شده از کثافت و از مگس... خب طبیعی است که پرواز کنان هر کدام سر از خانه ای درآورند... خودخواه نباید بود، طبیعت است، مگس هم حق زندگی دارد، تازه کارکردگرایانه که نگاه کنی لازم هم هست: اینهمه اما؟... بی خیال... چه وز وزی می کنند... سوری به پاست: وز وز: nothing can change my world... 

پ.ن.سعی داشتم داستان کوتاه بنویسم...

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1387ساعت 12:19  توسط فاطمه   | 

وقتی XL هم آنطور که او می خواهد تو را نمی پوشاند........ دلم می خواست سینه هایم را و موهایم را، همه را، توی جعبه ای می گذاشتمو می دادم بگذاری زیر تختخوابتان،تا بلکه خیالت راحت باشد که چشمی و دستی را به آنها راه نیست و آنوقت سرخوش و رها خیابانهای شهر را می چریدم در حالی که محبت تو را هم در خورجینم داشتم... امروز اما رهایی در گرو از کف دادن چشمهای مهربان توست... کاش یائسه به دنیا می آمدم....

+ نوشته شده در  جمعه دهم آبان 1387ساعت 14:21  توسط فاطمه  

یک میلیون دختر از بخت ازدواج محروم می شوند!! توجه دارید که بخت، اقبال، شانس...

http://www.tabnak.ir/pages/?cid=22926

ارائه خدمات رفاهی به آسیب دیده های جامعه: حقوق مطالبه نشده ایشان از دولت؛ باز تعریف مجرم و آسیب دیده و... http://www.tabnak.ir/pages/?cid=23065

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 16:43  توسط فاطمه   |