تبليغاتX
گندم زار

گندم زار

گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...

 موهای خیسم روی شعله ها...بوی سوختن... چه زود به خشکی رسیدیم!! 
+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 0:20  توسط فاطمه   | 

واقعیت این بود: همه آنچه پشت همه آن واژه ها پنهان بود، ترس بود... صفحه های حوادث، جای همه لمس نکردنهای دنیا را گرفته بودند برایم...

چهار خط عمود بر ابروهایم، امروز از همیشه عمیق ترند...

درد.......... .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 6:39  توسط فاطمه   | 

همیشه دراز کشیدن زیر پرتو کم رمقت را دوست داشته ام...

آخ اگر برف، بسترم باشد...

 و اگر خواب، خوابِ آخرم باشد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 14:33  توسط فاطمه   | 

چه کنم که تو را در چیزهایی می بینم که می گویند گفته اند گفته ای: نبین! ؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 12:28  توسط فاطمه   | 

زنان در کسوت مدل مشغول جاودانه کردن نام نقاشان مرد بودند...و تاریخ، امروز، وقیحانه اسامیِ محفوظ در دل خود را به رخ ما می کشد...

یا:

چه کسی می گفت:" تاریخ هنر جز چشم چرانی های مردانه نبوده" ؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت 17:32  توسط فاطمه   | 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 18:48  توسط فاطمه   | 

چای، نهایتا، کاری کرده بود که نخوابم؛ نه اینکه نخواهم بخوابم. این بود که با چشمانی باز، دراز کشیده در رختخواب، به مناجات های صحیفه نگاه می کردم:

پس با منطق قیاس است که مشکل داری؟

شاید... منطق قیاس، منطقه پروازی فکرت را از پیش تعیین می کند و این فکر ناراحت کننده را در تو به جا می گذارد که بعد از آن، هرچه می کنی حول محور واژه " توجیه" قابل تعریف است.

یعنی این منطق ناتوان است در به نتیجه رساندن؟

صحبت از رسیدن و نرسیدن نمی کنم، منطق قیاسی که وحی، در اختیارت قرار می دهد لذت لمس دنیا را، لذت پریشانی و خلق کردن را و به نظرم حتی لذت رسیدن را تقلیل می دهد به رسیدن؛ و برای کسی که آرامش را در رسیدن جستجو نمی کند حسی از دست بسته بودن به دنبال دارد.


*  وحی را به عنوان منبعی اصیل در رسیدن فرض کردم و گرنه مراجع بسیاری دارد این منطق قیاس برای منصرف کردن آدم از شنا کردن در دنیا و شاید برای ممانعت کردن از خفه شدن آنان که شنا نمی دانند...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 20:49  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 2:28  توسط فاطمه  

نمی شود...هرچه می کنم چشمان وحشت زده ساکنین آن باریکه ناامن از جلوی چشمانم کنار نمی رود... و صدای گوشنواز هیچ پیانویی فریادشان را بی رنگ نمی کند...
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 21:2  توسط فاطمه  

 صدای باد...نرمه حریر...اینهمه زرد، اینهمه نارنجی... آسمان سرشار از هوا... پا بر هره پنجره گذارده، چهره به نوازش باد و باران سپرده، دست ها گشوده...

پس چرا نشد که شنا بیاموزم ؟!!؟  من که می دانستم روزی آب دنیا را برمیدارد و دلفین ها زیر پنجره ام به آواز سر تکان می دهند که بیا ...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:2  توسط فاطمه   | 

هر چه بیشتر به این موضوع فکر می کردم، بیشتر از دست خودم به خشم می آمدم و از سرنوشت شکوه می کردم که کارم را به اینجا کشانده است، گویی سونوشت ساخته خود من نبود... وانمود می کردم که خود را برای آنچه کرده بودم سرزنش می کنم، تا بتوانم از آنچه در آینده خواهم کرد درگذرم. با دامن زدن به خطاهای گذشته، به آینده همچون پیامد محتوم آن می نگریستم. به خود نمی گفتم: هنوز چیزی نشده است و تو می توانی اگر بخواهی پاک و بی گناه باشی؛ اما به خود می گفتم: برای خطایی که با ارتکاب آن خود را گناهکار کرده ای و مجبوری که به پایانش برسانی، بنال و شکوه سر بده.

...

سفسطه ای که گمراهم کرد سفسطه اغلب مردم است؛ مردمی که هنگامی که دیگر برای به کار بردن قدرت بسیار دیر شده است، از نداشتن آن شکوه دارند. پرهیزکاری تنها بر اثر خطاکار بودن خود ما به نظرمان دشوار می آید. اگر بر آن بودیم که همواره عاقلانه و سنجیده رفتار کنیم، به ندرت نیازی به پرهیزکاری داشتیم. اما تمایلاتی که چیره شدن بر آنها آسان است ما را بدون مقاومت دنبال خود می کشاند. تسلیم وسوسه های ساده ای می شویم که خطرشان را کوچک می شماریم. رفته رفته در دام موقعیت های مخاطره آمیزی می افتیم که می توانستیم خود را به آسانی از آنها در امان نگاه داریم اما دیگر جز با تلاش و کوشش دلیرانه ای که به وحشتمان می اندازد، نمی توانیم خود را بیرون بکشیم و سرانجام در پرتگاه سقوط می کنیم. در حالی که شکوه کنان به درگاه خداوند می گوییم:" برای چه مرا اینقدر ناتوان آفریده ای؟" اما پاسخ او را بی آنکه بخواهیم از وجدانمان می شنویم:" اگر اینقدر ناتوانت آفریده ام برای این است که نتوانی از مهلکه بیرون بیایی، زیرا بدان اندازه توانایت آفریده ام که در آن فرو نیفتی."

ژان ژاک روسو

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 17:59  توسط فاطمه   | 

تلاشم برای گذاشتن یک دست پشت زانوهایم و دست دیگر پشت کمر، و به دنبال آن کندن پاهایم از زمین همیشه به زمین خوردن ختم شده است!!

ظاهرا باید تصدیق کرد که به آغوش کشیدن فعلی گذراست.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 22:4  توسط فاطمه   | 

باید در برنامه روزانه ام، دعا کردنی شبانه بگنجانم: بلکه از میزان شیفتگی ام به واژه ها و تصاویر، در حالتی مجرد، کاسته شود...

+ نوشته شده در  شنبه نهم آذر 1387ساعت 16:40  توسط فاطمه   | 

            

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 12:51  توسط فاطمه  

آرامش زاییده ی ایمان را دیده ام و آثار هنرمندانه ی خلق شده به واسطه بی قراری را نیز... می دانم ...اما چه سود از انتخابی دستوری و آگاهانه؟ جز حداکثر، تقلیلی کارکردگرایانه؟

همانقدر که ایمان، آرامش زا و آشفتگی، هنرآفرین است؛ دست یازیدن به یکی از آن دو برای رسیدن به معلول سبک مغزانه و نافرجام است.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 11:25  توسط فاطمه  

بازگشت ماده ۲۳:

http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1239768

بعد از آنهمه اعتراض:  http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1241256

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 16:13  توسط فاطمه   |