چهار خط عمود بر ابروهایم، امروز از همیشه عمیق ترند...
درد.......... .
آخ اگر برف، بسترم باشد...
و اگر خواب، خوابِ آخرم باشد...
چه کنم که تو را در چیزهایی می بینم که می گویند گفته اند گفته ای: نبین! ؟
یا:
چه کسی می گفت:" تاریخ هنر جز چشم چرانی های مردانه نبوده" ؟
چای، نهایتا، کاری کرده بود که نخوابم؛ نه اینکه نخواهم بخوابم. این بود که با چشمانی باز، دراز کشیده در رختخواب، به مناجات های صحیفه نگاه می کردم:
پس با منطق قیاس است که مشکل داری؟
شاید... منطق قیاس، منطقه پروازی فکرت را از پیش تعیین می کند و این فکر ناراحت کننده را در تو به جا می گذارد که بعد از آن، هرچه می کنی حول محور واژه " توجیه" قابل تعریف است.
یعنی این منطق ناتوان است در به نتیجه رساندن؟
صحبت از رسیدن و نرسیدن نمی کنم، منطق قیاسی که وحی، در اختیارت قرار می دهد لذت لمس دنیا را، لذت پریشانی و خلق کردن را و به نظرم حتی لذت رسیدن را تقلیل می دهد به رسیدن؛ و برای کسی که آرامش را در رسیدن جستجو نمی کند حسی از دست بسته بودن به دنبال دارد.
* وحی را به عنوان منبعی اصیل در رسیدن فرض کردم و گرنه مراجع بسیاری دارد این منطق قیاس برای منصرف کردن آدم از شنا کردن در دنیا و شاید برای ممانعت کردن از خفه شدن آنان که شنا نمی دانند...
پس چرا نشد که شنا بیاموزم ؟!!؟ من که می دانستم روزی آب دنیا را برمیدارد و دلفین ها زیر پنجره ام به آواز سر تکان می دهند که بیا ...
هر چه بیشتر به این موضوع فکر می کردم، بیشتر از دست خودم به خشم می آمدم و از سرنوشت شکوه می کردم که کارم را به اینجا کشانده است، گویی سونوشت ساخته خود من نبود... وانمود می کردم که خود را برای آنچه کرده بودم سرزنش می کنم، تا بتوانم از آنچه در آینده خواهم کرد درگذرم. با دامن زدن به خطاهای گذشته، به آینده همچون پیامد محتوم آن می نگریستم. به خود نمی گفتم: هنوز چیزی نشده است و تو می توانی اگر بخواهی پاک و بی گناه باشی؛ اما به خود می گفتم: برای خطایی که با ارتکاب آن خود را گناهکار کرده ای و مجبوری که به پایانش برسانی، بنال و شکوه سر بده.
...
سفسطه ای که گمراهم کرد سفسطه اغلب مردم است؛ مردمی که هنگامی که دیگر برای به کار بردن قدرت بسیار دیر شده است، از نداشتن آن شکوه دارند. پرهیزکاری تنها بر اثر خطاکار بودن خود ما به نظرمان دشوار می آید. اگر بر آن بودیم که همواره عاقلانه و سنجیده رفتار کنیم، به ندرت نیازی به پرهیزکاری داشتیم. اما تمایلاتی که چیره شدن بر آنها آسان است ما را بدون مقاومت دنبال خود می کشاند. تسلیم وسوسه های ساده ای می شویم که خطرشان را کوچک می شماریم. رفته رفته در دام موقعیت های مخاطره آمیزی می افتیم که می توانستیم خود را به آسانی از آنها در امان نگاه داریم اما دیگر جز با تلاش و کوشش دلیرانه ای که به وحشتمان می اندازد، نمی توانیم خود را بیرون بکشیم و سرانجام در پرتگاه سقوط می کنیم. در حالی که شکوه کنان به درگاه خداوند می گوییم:" برای چه مرا اینقدر ناتوان آفریده ای؟" اما پاسخ او را بی آنکه بخواهیم از وجدانمان می شنویم:" اگر اینقدر ناتوانت آفریده ام برای این است که نتوانی از مهلکه بیرون بیایی، زیرا بدان اندازه توانایت آفریده ام که در آن فرو نیفتی."
ژان ژاک روسو
ظاهرا باید تصدیق کرد که به آغوش کشیدن فعلی گذراست.
باید در برنامه روزانه ام، دعا کردنی شبانه بگنجانم: بلکه از میزان شیفتگی ام به واژه ها و تصاویر، در حالتی مجرد، کاسته شود...
همانقدر که ایمان، آرامش زا و آشفتگی، هنرآفرین است؛ دست یازیدن به یکی از آن دو برای رسیدن به معلول سبک مغزانه و نافرجام است.
http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1239768
بعد از آنهمه اعتراض: http://isna.ir/ISNA/NewsView.aspx?ID=News-1241256



