تبليغاتX
گندم زار

گندم زار

گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...

خیلی وقت ها مرگ مؤلف در برخوردهای هرروزه مان هم حضور به هم می رساند... من و آنچه ساخته ام در دست تو، به میل تو معنا می شوند... من، صاحب اختیار من در تو نیستم! 
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 6:31  توسط فاطمه   | 

راست می گفتی: آملی پولین خیلی شبیه بود!
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 6:5  توسط فاطمه  

... یک دوره بوسه های ممتد پیش از خواب ... یک دوره شب های گرم دلنشین، گرچه بی صدا، به تلافی روزهای انگار کن سرد اما پر شور و مملو از کلمه...یک دوره تقسیم روز به روز و شب... انگار باید دست کشید از کتمان... انگار باید پذیرفت که شب امتداد روز است در انتها... انگار باید پذیرفت آغوش را تنها می توان با همسخن تقسیم کرد... تا امروز از ذخیره همسخنی ها ی کودکیم مهمان آن گرمای شبانه بودیم... دیگر اما...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 21:57  توسط فاطمه   | 

نه گوسفندی روی این سقف است نه ستاره ای...چه ساعت های مدیدی را اما به خیره خیره شمردن سپری کرده ام...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم دی 1387ساعت 19:10  توسط فاطمه   | 

"نه، طبیعت مرا برای لذت بردن نیافریده است. در مغز خرابم، برای مسموم کردن خوشبختی وصف ناپذیری که سؤدای آن را در جانم به ودیعه نهاده، زهری تعبیه کرده است."

اعترافات: روسو  

پ.ن. این ۴ حس خفته یکجا بیدار شده اند و سهم به تو واگذار کرده شان را، با هم، طلب می کنند این روزها...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:38  توسط فاطمه   | 

عشق به مثابه کسوفی که چندی حقیقت دنیاهای متفاوت را می پوشاند... کسوف اما... خب فقط، لختی، خورشید گرفتگی است...

Film Still

پ.ن. تازه موقع پایان بندی فهمیدم که فیلم سیاه و سفید بوده و سر خود همه اش را رنگی دیده ام... گفته بودم که شربت آلبالو بیش از آنچه شراب تو را، مست میکند  مرا...

*************************************

ـ داری چی می نویسی؟

ـ اسپانیایی ترجمه می کنم.

ـ می خوام بیام بالا پیشت به اسپانیایی چی میشه؟

ـ میشه تو نمی تونی بیای بالا.

ـ نمی فهمم چرا وقتت رو روی همچین زبونی تلف می کنی!

ـ خودم هم نمی فهمم.

************************************

چرا اینقدر از هم سؤال بپرسیم؟ دو نفر که می خوان عاشق هم بشن نباید از هم زیاد سؤال بپرسن...چون ممکنه اونطوری عاشق هم نشن...

************************************

کاش دوستت نداشتم؛ یا لااقل خیلی بیشتر دوستت داشتم...

*************************************

محتوا و فرم آنقدر در هم تنیده اند که سخت میشه فهمید دقیقا چی باعث شده آخر فیلم متوجه دهان بازماندت بشی... چقدر قاب بندی های آنتونیونی رو دوست دارم... و دوربینش رو...و آدمهای قدم زن در خلأش رو... خلأ عمیق ترین چیزیه که با تمام وجود در فیلمهاش حس می کنم... قطعی نبودن احساسات... تغییر... تغییراتی اینهمه بطئی، از همان ها که در "شب" بود... فیلم از تمام شدن ها به شروع شدن هایی می رسد که انگار پایانشان در همان ابتدا به تصویر کشیده شده...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 3:46  توسط فاطمه   | 

 

هیچ...، مگر زیبایی؟؟ ...

وه...


* آن آزادگی چه بود؟ چگونه بود؟ همان که اگر دین نداشته باشی می شود که لا اقل آن را داشته باشی؟؟؟؟؟؟؟؟.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 14:13  توسط فاطمه  

من که دیگر فرشته نیستم که "با من می دانم چیزی را که شما نمی دانید" به گفتگو خاتمه دهی... من زیر بار این مسئولیت به حق و تکلیف می اندیشم... من در میانه میدان متعجب مانده ام از خالق بودن تو نه در بهشتی که... من زمین نشینی متعجبم و تو بیش از من می دانم به من بدهکاری عزیزترین...
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 18:27  توسط فاطمه   | 

دلم می خواست دست در گردنت لب جوی می نشستم گوسفند* جان... دلم می خواست دست در گردن هم به نوای محزون آن اتاقک، که صاحبانش تو را برای آخر شب در آن گوشه نگه داشته بودند، گوش می دادیم و برای خونهایی که از آنها رفت، خونی که از من می رفت و خونی که بنا بود از تو برود گریه می کردیم...

می دانی مغزخوراننده ترین و یأس انگیزترین یادآوری چیست؟ اینکه شک دارم گوسفندانی که امروز من شده اند از چیزی که شده اند، از چیزی که مرگشان و پخته شدنشان به آن منتهی شده، راضی بوده باشند... یادم می آید: سرخوشانه چریدن، هزار بار، شیرین تر بود...


*ببعی را دوست تر داشتم خودم؛ ببعی سرخوش تر بود؟؟نبود؟؟اما ... گفتیم انگار گوسفند ... چیزی جز ببعی در دل دارد... باری فلسفی شاید!!؟؟ می خواستم باردار شوم؟؟...!
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 22:43  توسط فاطمه   | 

ـ خوشبختی باهاش؟

- خوشبخت؟؟!... خیلی واژه فخیمیه!... نهایتا با خود خدا می تونم خوشبخت باشم؛ به شرط اینکه بهم والس یاد بده و خودش همپام باشه... اما...: خوشحالم باهاش...

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 18:20  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 17:59  توسط فاطمه  

من به عریانی خود بیمارم*

و به گلهایی خشک

و به تختی تنها

به پسِ گوشۀ سقف،

که تو را بنشسته، پای آویزان، آنجا می بینم

به یقینم به بشر،

و به ترسم از آدمها

من به این خانۀ امن، کز پس آن بی هیچ خطر، بی نزدیکی،

می توان عاشق بود به این نوعِ عجیب

من به پنجره، به فاصله، به ... زیبایی...

بیم... ارم


*  فروغ: "من به نومیدی خود معتادم"

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 14:5  توسط فاطمه   | 

پانوشتِ هر چه تا امروز نوشته ام و احتمالا چیزهایی که مِن بعد خواهم نوشت: در خوانشِ نوشته هایم، نقد معطوف به زندگی نویسنده کارایی چندانی ندارد... نوشته ها ،اغلب، صرفا زاییده ذهنی سیال اند... و احتمالا تنها در پرتو مؤلفِ مرده است که می توانند معنادار شوند...

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 23:40  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 17:0  توسط فاطمه  

آنقدر در سرما زیستیم و برای خاطر گرم ماندن همه روزنه ها را پوشاندیم که عریانیمان فراموش کرد می تواند چشم در چشم خورشید بدوزد... و گرم باشد...عریان و گرم...
+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 20:4  توسط فاطمه   | 

 ...

چقدر به بالا نگاه کرده ام...همه این سال ها را...

آنچه می خواستم از گردنش آویختن و لب به میوه های سرخش ساییدن بود...

دخترکی بودم، اما، که لمس کردن شاخه ها را و بالا رفتن را ... نیاموخته بود...


* الآن؟؟گیلاس...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 21:57  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 10:21  توسط فاطمه