... یک دوره بوسه های ممتد پیش از خواب ... یک دوره شب های گرم دلنشین، گرچه بی صدا، به تلافی روزهای انگار کن سرد اما پر شور و مملو از کلمه...یک دوره تقسیم روز به روز و شب... انگار باید دست کشید از کتمان... انگار باید پذیرفت که شب امتداد روز است در انتها... انگار باید پذیرفت آغوش را تنها می توان با همسخن تقسیم کرد... تا امروز از ذخیره همسخنی ها ی کودکیم مهمان آن گرمای شبانه بودیم... دیگر اما...
اعترافات: روسو
پ.ن. این ۴ حس خفته یکجا بیدار شده اند و سهم به تو واگذار کرده شان را، با هم، طلب می کنند این روزها...
عشق به مثابه کسوفی که چندی حقیقت دنیاهای متفاوت را می پوشاند... کسوف اما... خب فقط، لختی، خورشید گرفتگی است...

پ.ن. تازه موقع پایان بندی فهمیدم که فیلم سیاه و سفید بوده و سر خود همه اش را رنگی دیده ام... گفته بودم که شربت آلبالو بیش از آنچه شراب تو را، مست میکند مرا...
*************************************
ـ داری چی می نویسی؟
ـ اسپانیایی ترجمه می کنم.
ـ می خوام بیام بالا پیشت به اسپانیایی چی میشه؟
ـ میشه تو نمی تونی بیای بالا.
ـ نمی فهمم چرا وقتت رو روی همچین زبونی تلف می کنی!
ـ خودم هم نمی فهمم.
************************************
چرا اینقدر از هم سؤال بپرسیم؟ دو نفر که می خوان عاشق هم بشن نباید از هم زیاد سؤال بپرسن...چون ممکنه اونطوری عاشق هم نشن...
************************************
کاش دوستت نداشتم؛ یا لااقل خیلی بیشتر دوستت داشتم...
*************************************
محتوا و فرم آنقدر در هم تنیده اند که سخت میشه فهمید دقیقا چی باعث شده آخر فیلم متوجه دهان بازماندت بشی... چقدر قاب بندی های آنتونیونی رو دوست دارم... و دوربینش رو...و آدمهای قدم زن در خلأش رو... خلأ عمیق ترین چیزیه که با تمام وجود در فیلمهاش حس می کنم... قطعی نبودن احساسات... تغییر... تغییراتی اینهمه بطئی، از همان ها که در "شب" بود... فیلم از تمام شدن ها به شروع شدن هایی می رسد که انگار پایانشان در همان ابتدا به تصویر کشیده شده...
هیچ...، مگر زیبایی؟؟ ...
وه...
* آن آزادگی چه بود؟ چگونه بود؟ همان که اگر دین نداشته باشی می شود که لا اقل آن را داشته باشی؟؟؟؟؟؟؟؟.....
می دانی مغزخوراننده ترین و یأس انگیزترین یادآوری چیست؟ اینکه شک دارم گوسفندانی که امروز من شده اند از چیزی که شده اند، از چیزی که مرگشان و پخته شدنشان به آن منتهی شده، راضی بوده باشند... یادم می آید: سرخوشانه چریدن، هزار بار، شیرین تر بود...
*ببعی را دوست تر داشتم خودم؛ ببعی سرخوش تر بود؟؟نبود؟؟اما ... گفتیم انگار گوسفند ... چیزی جز ببعی در دل دارد... باری فلسفی شاید!!؟؟ می خواستم باردار شوم؟؟...!
- خوشبخت؟؟!... خیلی واژه فخیمیه!... نهایتا با خود خدا می تونم خوشبخت باشم؛ به شرط اینکه بهم والس یاد بده و خودش همپام باشه... اما...: خوشحالم باهاش...
من به عریانی خود بیمارم*
و به گلهایی خشک
و به تختی تنها
به پسِ گوشۀ سقف،
که تو را بنشسته، پای آویزان، آنجا می بینم
به یقینم به بشر،
و به ترسم از آدمها
من به این خانۀ امن، کز پس آن بی هیچ خطر، بی نزدیکی،
می توان عاشق بود به این نوعِ عجیب
من به پنجره، به فاصله، به ... زیبایی...
بیم... ارم
* فروغ: "من به نومیدی خود معتادم"
پانوشتِ هر چه تا امروز نوشته ام و احتمالا چیزهایی که مِن بعد خواهم نوشت: در خوانشِ نوشته هایم، نقد معطوف به زندگی نویسنده کارایی چندانی ندارد... نوشته ها ،اغلب، صرفا زاییده ذهنی سیال اند... و احتمالا تنها در پرتو مؤلفِ مرده است که می توانند معنادار شوند...
چقدر به بالا نگاه کرده ام...همه این سال ها را...
آنچه می خواستم از گردنش آویختن و لب به میوه های سرخش ساییدن بود...
دخترکی بودم، اما، که لمس کردن شاخه ها را و بالا رفتن را ... نیاموخته بود...
* الآن؟؟گیلاس...



