تبليغاتX
گندم زار

گندم زار

گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...

آنقدر در تمام طول بودنم آدمها را از پشت صفحات کاغذی و شیشه ای دیده ام... آنقدر به واکاوی چگونه بودنشان، به لذت تماشای بودنشان خو گرفته ام... که فراموش کرده ام خودم هم یکی از ایشانم با امکان هایی و احتمال هایی در حد آنها ... فراموش کرده ام؟؟ نه، اما درد همان فاصله ی دانستن تا بودن است؛ خلأ یی که نمی دانم چیست و چه طور می توان پرش کرد...! دست هایم، پاهایم، چشم هایم... هیچ همکاریی در پروراندن بازی شخصیم نمی کنند... فقط ذهنم سرگرم سرهم کردن احتمالات مختلف و داستان پردازیست... انگار نامرئی به تماشا نشسته باشم، انگار حبابی، چیزی احاطه ام کرده باشد... با دنیا فاصله دارم و خرسندم از فاصله و تماشا... آنقدر مشغول امتحان جایگشت های احتمالات ممکنم که هرگز به عمل در نمی آیم ...

خب؟ که چی؟مشکل چیه حالا؟؟!!

مشکلی نیست.. حالا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 11:44  توسط فاطمه   | 

 

پ.ن. با گذاشتن آن نوشته پشت در دست کم خیالم راحت است که کسی معطل تعطیل بودن من        نمی شود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 22:55  توسط فاطمه   | 

تنها ابهام مصادره نشده به مطلوب است که می تواند مقدس باشد... ابهامی که نه فقط جامعه ناتوان از ترجمه اش باشد که هیچ فردیتی هم با تمام وسعتش لاف معنا کردنش را زدن نتواند...

پ.ن. هنوز دنبال چیزی مقدسی؟؟ تقدس...!! دنبال چیزی معنا دارم... اگر این آن فرض شود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 0:13  توسط فاطمه   | 

 زمان را از هر طرف که بخوانی خدشه ای به فرار بودنش وارد نمی کنی...

ساعتی که عقربه هایش به عقب می چرخند تا بلکه بچه های کشته شده در جنگ را به خانه برگردانند. پسری که در پایان جنگ جهانی اول در میانه شادی و جشن مردم با بدنی پیر متولد می شود...

...

 پ.ن.فیلمی چندلایه و بهره مند از عنصر ابهام ... و من چقدر چیزهای مبهمی رو که نفهمم دقیقا چه شده دوست دارم و.... لذت دیدنشو با سخن گفتن ازش مخدوش نمی کنم، باشه تا ببینیش بعد:

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 3:23  توسط فاطمه   | 

چقدر مشعوفانه پیچ پیچ می خورند این روده ها... انگار روده هایم از چشمهای تو نقاش پیچ پیچ خوراننده، راه به دنیا جسته باشند... چقدر دلتنگ تو ام سیاوش امشب... زیر این جزوه های به فعلیت رسیده بی فایدگیشان دیگر اکنون، می گردم دنبال کتاب:

"بینش سیاوش سرچشمه نامرادی است؛ چون شب رسید در طلب روشنایی نیست اما چون روز آمد نیز می پندارد که تاریکی برای همیشه تباه شد.همینکه راستی بتابد چراغ دروغ خاموش می شود. اما خاموش نمی شود. چنین تصوری از راستی، خود، دروغ است...سکون و ایستایی خصلت جهانبینی سیاوش است. در این حال دانایی جلد خود را نمی شکافد تا به صورت کردار بروز کند، از قوه به فعل نمی آید و داننده تواننده نیست زیرا اندیشه کالبد کردار نمی پذیرد...

باری این مرد از پیچ و خم هزارتوی اهریمن غافل می ماند. او در حقیقت زندانی پاکدلی خود است. گویی نور ناب است که هر جا هست تاریکی نیست و در نتیجه تنها روشنی خود را می بیند. از ظلمت خبری دارد اما بازیهای آن را نمی داند... چشمهای او بینای افق های دور و نابینای کوره راههای نزدیک است...

ساوش مرد نیرنگ نیست. پاکدلی او به ساده لوحی می زند و آنگاه دیگر امکان فهم دوز و کلک های حقیر نیست. زیرا دیگران را از خود قیاس می کند و مقیاس های او از مقوله ای دیگر است. در این دوران آمیختگی نمی توان با خوبی نیامیخته، با مهربانی محض بدی را از پای درآورد...

پس آنهمه فضایل که مایه کمال سیاوش بود خود خمیر مایه نقصان و ناتوانی اوست. این پرورده بزرگترین پهلوان، این انسان کامل، از کمال به دور است و در ناتوانیهای معصوم خود فرو می رود..."(مسکوب: سوگ سیاوش)

دلتنگ ابله ام ... دلتنگ رد پاهای بلاهت در پس زمینه ذهنی بشرم... آی! تو که پشت گردنم را چسبیده ای و می گویی ببین؛ دیدن در توان من نبود... از ببین گفتن هایت تنها دلتنگی برای ندیدن نصیبم شد و تلخکامی حدس هایی مبهم پیرامون احتمالات آنچه می باید دید ...

...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 3:50  توسط فاطمه   | 

بیدارت نمی کنم... درد...از پوست می گذرم... دنده ها؟ معده؟ معده کوچک مهربان درگیر به کار هضم چاشتی چنان؟ با فاطمه گفتن های این بچه دلتنگ بیدار می شوم... درد... کسی را بیدار نمی کنم... سهم من از نیمه شب دیگران تا بدین پایه نیست... خودم معده جان را در بغل تاب می دهم... درد... سهم من از من، این بیداری درداندوده است که تابش می آورم، بی آنکه دست بیازم بیدار کردن تو را...

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 2:1  توسط فاطمه   | 

 کالبد به یکباره سیراب شده از دو منبع نور و بازی سایه های دو گانه ی این تن بر سنگفرشها و دیوارهای روبه رو تا چه پایه در این تاریکی مألوف وحشت زاست!...و تازه این فقط بازخورد دو منبع هم جهت بوده...
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 1:32  توسط فاطمه   | 

فقط این دفعه هم بگذره...

آخ کتابخانه من... آخ همه کتاب های نخوانده ام... آخ گوش های دلگیر و چشم های خواب آلوده ام... قدری دیگر سرپا بمانید... در آغوش هم، که نه: به آغوش هم جان خواهیم داد...

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 21:30  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 15:23  توسط فاطمه  

برداشت:

انگار کن دو دسته آدم باشند: دسته ای محافظه کار، معتقد به اصول اخلاقی تعریف شده و...و دسته ای اهل ریسک و تجربه های نو به نو شونده... انگار کردنش سخت است اما: تنها فرق این دو گروه این است که گروه اول لاف تعهد و اخلاق تعریف شده ای را می زنند که در مقایسه با تجارب ممنوعه لذت چندانی به کامشان نمی ریزد و چشم می دوزند به تجربه های گروه دوم. اینها امنیت انتخاب های مطمئن و کم ریسک را همراه می کنند با تماشای زیر چشمی و تأسف بار تجربه های پر مخاطره و بعد از طی طریق گروه دوم، به نشخوار بازمانده تجربه های بکر آنها می پردازند... گروه دوم صادقانه لذت می برند و گروه اول...

پ.ن. این ها را این فیلم آخر وودی آلن می گوید: انگار می کنم البته.

پ.ن.شاید دسته های دیگه ای هم باشن؛ کسی چه می دونه...همیشه می شه رفت دنبال هند و آمریکا رو پیدا کرد...البته که نه همیشه...اما...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 22:24  توسط فاطمه   |