چقدر مشعوفانه پیچ پیچ می خورند این روده ها... انگار روده هایم از چشمهای تو نقاش پیچ پیچ خوراننده، راه به دنیا جسته باشند... چقدر دلتنگ تو ام سیاوش امشب... زیر این جزوه های به فعلیت رسیده بی فایدگیشان دیگر اکنون، می گردم دنبال کتاب:
"بینش سیاوش سرچشمه نامرادی است؛ چون شب رسید در طلب روشنایی نیست اما چون روز آمد نیز می پندارد که تاریکی برای همیشه تباه شد.همینکه راستی بتابد چراغ دروغ خاموش می شود. اما خاموش نمی شود. چنین تصوری از راستی، خود، دروغ است...سکون و ایستایی خصلت جهانبینی سیاوش است. در این حال دانایی جلد خود را نمی شکافد تا به صورت کردار بروز کند، از قوه به فعل نمی آید و داننده تواننده نیست زیرا اندیشه کالبد کردار نمی پذیرد...
باری این مرد از پیچ و خم هزارتوی اهریمن غافل می ماند. او در حقیقت زندانی پاکدلی خود است. گویی نور ناب است که هر جا هست تاریکی نیست و در نتیجه تنها روشنی خود را می بیند. از ظلمت خبری دارد اما بازیهای آن را نمی داند... چشمهای او بینای افق های دور و نابینای کوره راههای نزدیک است...
ساوش مرد نیرنگ نیست. پاکدلی او به ساده لوحی می زند و آنگاه دیگر امکان فهم دوز و کلک های حقیر نیست. زیرا دیگران را از خود قیاس می کند و مقیاس های او از مقوله ای دیگر است. در این دوران آمیختگی نمی توان با خوبی نیامیخته، با مهربانی محض بدی را از پای درآورد...
پس آنهمه فضایل که مایه کمال سیاوش بود خود خمیر مایه نقصان و ناتوانی اوست. این پرورده بزرگترین پهلوان، این انسان کامل، از کمال به دور است و در ناتوانیهای معصوم خود فرو می رود..."(مسکوب: سوگ سیاوش)
دلتنگ ابله ام ... دلتنگ رد پاهای بلاهت در پس زمینه ذهنی بشرم... آی! تو که پشت گردنم را چسبیده ای و می گویی ببین؛ دیدن در توان من نبود... از ببین گفتن هایت تنها دلتنگی برای ندیدن نصیبم شد و تلخکامی حدس هایی مبهم پیرامون احتمالات آنچه می باید دید ...
...