پ.ن. و جوراب من هنوز پایین پای تختم آویزان است... همان جوراب قرمز...
پ.ن. آخ نماد فرهنگی شادی ما... به کجا چنین شتابان؟!!
گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...
پ.ن. و جوراب من هنوز پایین پای تختم آویزان است... همان جوراب قرمز...
پ.ن. آخ نماد فرهنگی شادی ما... به کجا چنین شتابان؟!!
* تنها کلمه... فقط کلمه ها بودند که نشانم می دادند یک متن چه می خواهد بگوید... درگیر واژه ها بودم و معنای کلی متن که از واژه ها دریافتشان کرده بودم. ذهنم درگیر جمله ها نمی شد، برای همین بود که چیزی را که گوینده می خواست بگوید نمی فهمیدم... کلمه ها را از ذخیرۀ واژگان خودم تعبیر می کردم و متن را از ذخیرۀ تجربه های زیسته ام...
*بعضی وقت ها برای خاطر صادق بودن سعی می کنی واقعیت را فراموش کنی و تصاویر خود ساخته ات را جایش بنشانی؟ بازی خوبی نیست... مغزت را بیمار می کند، فرسوده می کند... نه مصداقی از کم حافظگی دروغگو... تحت تأثیر ارزش انگاری صداقت با وسواسی کم نظیر زمان و مکان و موقعیت ها را در هم می آمیزی... سعی می کنی خواسته و دیده و تصورت را به مثابه برساخته ای از واقعیت جای واقعیت بنشانی و... طبیعی است که در این مسیر ذهن باید تکه هایی از خود را جابه جا کند و ... جای اولیه یا واقعی؟ تکه ها را فراموش کند... و اصلا این بازی چرا شروع می شود؟ ترکیبی از نادانی، عدم تمرکز در دیدن، میل به دانایی و ارزش انگاری صداقت؟؟
پ.ن.۱. تصمیم بزرگ این روزهایم که قصد کرده ام برای خاطر قربت هم که شده تا انتها به اجرایش همت گمارم: من بعد هرگز بدون لباس خواب قدم به تختخواب نخواهم گذارد...
پ.ن.۲. خطاب به والدین گرام: لطف کنید بگذارید اسم های مقدس، مقدس بمانند. حملشان را به کودکانتان تحمیل نکنید. از ما که گذشت و گذشتیم به هر جان کندنی که بود اما واقعا بار سنگینی است... و خب به گمانم برای یک زندگی حمل همان یک بار کفایت می کند... نگذارید به حکایت نیاز به اکسیژنِ پریسا بیانجامد قصه...
وه عجب صبحی... پرده را کنار زده نگاه می کنیم: راست می گفتی: گرچه از فرشم تا هره ی پنجره گامی بیشتر نیست اما از آنجا تا کف پوش حیات...
نگاهت می کنم... و به خدا دست من نیست اگر " نگویید کشورم برای من چه کرده، بگویید من برای کشورم چه کرده ام" کندی توی سرم می چرخد...
در ضمن: آنقدر هم کودن نیستم که فکر کنم جایی در زمین مجمع جمیع محاسن است، حضرت والا. پس لطف کن و اینقدر مشعوف نشو از کشف معایب جوامع دیگر و رونمایی آنها برای من.
عباس معروفی:
"پس درود می فرستم به انسان مکتوب..."
"زندگی تدريجی از مرگ تدريجی غم انگيزتر است. آن هم در جامعهای که «جنسيت» حرف نخست را شليک میکند، منتها با صدا خفه کن؛ پوپ، و تمام."
"تمام سالهاي جواني من صرف خواندن ادبيات کلاسيک ايران و ادبيات معاصر جهان شد. آگاهانه ميخواندم و ميگذشتم، و آگاهانه ناخودآگاهم را رها ميکردم که مثل اشک بريزد و صفحه را پر کند"
...
گفت:"این باران هم به خاطر من می بارد. اما نمی دانم خودم به خاطر چی زنده ام."
دلمرده شده بود.تنهایی را بیشتر از همه چیز دوست داشت. همیشه بین برخورد و گریز، گریز را انتخاب می کرد و من اوایل خیال می کردم فقط از من می گریزد... اما بعدها دانستم ذاتا این جور است...
عباس معروفی
پ.ن.!!!