تبليغاتX
گندم زار

گندم زار

گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...

...و در حالی که ما، شیفتگان، به بابا نوئل کیسه بر دوش می اندیشیدیم عمو نوروز کاسه در دست به سر کوچه مان می آمد... از شیشه ماشین ها سرک می کشید... چیزکی طلب می کرد...  

پ.ن. و جوراب من هنوز پایین پای تختم آویزان است... همان جوراب قرمز...

پ.ن. آخ نماد فرهنگی شادی ما... به کجا چنین شتابان؟!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 16:14  توسط فاطمه   | 

کل گرایی در خوانش یا عدم تمرکز؟

* تنها کلمه... فقط کلمه ها بودند که نشانم می دادند یک متن چه می خواهد بگوید... درگیر واژه ها بودم و معنای کلی متن که از واژه ها دریافتشان کرده بودم. ذهنم درگیر جمله ها نمی شد، برای همین بود که چیزی را که گوینده می خواست بگوید نمی فهمیدم... کلمه ها را از ذخیرۀ واژگان خودم تعبیر می کردم و متن را از ذخیرۀ تجربه های زیسته ام...

*بعضی وقت ها برای خاطر صادق بودن سعی می کنی واقعیت را فراموش کنی و تصاویر خود ساخته ات را جایش بنشانی؟ بازی خوبی نیست... مغزت را بیمار می کند، فرسوده می کند... نه مصداقی از کم حافظگی دروغگو... تحت تأثیر ارزش انگاری صداقت با وسواسی کم نظیر زمان و مکان و موقعیت ها را در هم می آمیزی... سعی می کنی خواسته و دیده و تصورت را به مثابه برساخته ای از واقعیت جای واقعیت بنشانی و... طبیعی است که در این مسیر ذهن باید تکه هایی از خود را جابه جا کند و ... جای اولیه یا واقعی؟ تکه ها را فراموش کند... و اصلا این بازی چرا شروع می شود؟ ترکیبی از نادانی، عدم تمرکز در دیدن، میل به دانایی و ارزش انگاری صداقت؟؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اسفند 1387ساعت 18:53  توسط فاطمه   | 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 1:18  توسط فاطمه  

وه... خوب شد، حد اقل، به دنیا آمدیم... چه خوشی دارد می گذرد بهمان...

پ.ن.۱. تصمیم بزرگ این روزهایم که قصد کرده ام برای خاطر قربت هم که شده تا انتها به اجرایش همت گمارم: من بعد هرگز بدون لباس خواب قدم به تختخواب نخواهم گذارد...

پ.ن.۲. خطاب به والدین گرام: لطف کنید بگذارید اسم های مقدس، مقدس بمانند. حملشان را به کودکانتان تحمیل نکنید. از ما که گذشت و گذشتیم به هر جان کندنی که بود اما واقعا بار سنگینی است... و خب به گمانم برای یک زندگی حمل همان یک بار کفایت می کند...                             نگذارید به حکایت نیاز به اکسیژنِ پریسا بیانجامد قصه...

وه عجب صبحی... پرده را کنار زده نگاه می کنیم: راست می گفتی: گرچه از فرشم تا هره ی پنجره گامی بیشتر نیست اما از آنجا تا کف پوش حیات...

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 7:2  توسط فاطمه   | 

می گوید شهید بهشتی آنوقت ها که نق زدنها زیاد شده بوده جمله ی حکیمانه ای گفت: هی نگید انقلاب برای ما چه کرده؛ ببینید خودتون برای انقلاب چه کرده اید...

نگاهت می کنم... و به خدا دست من نیست اگر " نگویید کشورم برای من چه کرده، بگویید من برای کشورم چه کرده ام" کندی توی سرم می چرخد...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 21:32  توسط فاطمه   | 

من دچار شیفتگی فرهنگی نیستم. بر فرض که باشم: این شیفتگی واکنشی است دربرابر کرنش دائمی تو به عظمت خیالی وضعیت موجودمان... این دست گذاشتن ها روی مشکلات و ناتوانی ها بازخورد دهان باز مانده ی تو در مقابل اخبار تلویزیون است؛ پدرجان!!!

در ضمن: آنقدر هم کودن نیستم که فکر کنم جایی در زمین مجمع جمیع محاسن است، حضرت والا. پس لطف کن و اینقدر مشعوف نشو از کشف معایب جوامع دیگر و رونمایی آنها برای من.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت 1:24  توسط فاطمه   | 

 

عباس معروفی:

 "پس درود می فرستم به انسان مکتوب..."

"زندگی تدريجی از مرگ تدريجی غم انگيزتر است. آن هم در جامعه‌ای که «جنسيت» حرف نخست را شليک می‌کند، منتها با صدا خفه کن؛ پوپ، و تمام."

"تمام سال‌هاي جواني من صرف خواندن ادبيات کلاسيک ايران و ادبيات معاصر جهان شد. آگاهانه مي‌خواندم و مي‌گذشتم، و آگاهانه ناخودآگاهم را رها مي‌کردم که مثل اشک بريزد و صفحه را پر کند"

...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 17:13  توسط فاطمه   | 

درنگ کرده ای کدام زایش را از این بی لمسی؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 0:29  توسط فاطمه   | 

گفت:"درخت ها هم به خاطر من جوانه زده اند." و با سرانگشت، چند تار موی روی پیشانی اش را کنار زد و با صدای لرزان گفت:" ولی نمی دانم من برای چه زنده ام."

گفت:"این باران هم به خاطر من می بارد. اما نمی دانم خودم به خاطر چی زنده ام."

دلمرده شده بود.تنهایی را بیشتر از همه چیز دوست داشت. همیشه بین برخورد و گریز، گریز را انتخاب می کرد و من اوایل خیال می کردم فقط از من می گریزد... اما بعدها دانستم ذاتا این جور است...

عباس معروفی

پ.ن.!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 19:42  توسط فاطمه   |