تبليغاتX
گندم زار

گندم زار

گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...

اعتراف می کنم که این منِ اکنون منِ شهریور گذشته نیست... نمی شود باشد... اگر میان وعده های خواب روزانه ات دمی حتی از پنجره به تماشا نشسته باشی نمی توانی همان باشی دیگر... 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 15:31  توسط فاطمه   | 

 

از این تهوع هر روزه خسته ام...

دیگر ازین قرص های هر شب یکی نخواهم خورد؛

بگذار یک بار برای همیشه،

از پس این بغض...

نفرت بزایم...

 

پ.ن. از آنجا که مزاح در امر سیاسی... العیاذبالله... این است که: خیالت تخت... قرص ها مستدام کنار تختند رفیق!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 2:39  توسط فاطمه   | 

بابا هیچ راهی... بابا هیچ...

بابا صد سال... بابا درجا... بشین پاشو... چرا اینجا؟... ببین بابا... واسه صد سال:

... بابا پاشو... بابا بدو... بابا دستم... بابا ول شد... بابا دستت... بابا دستم...  من می ترسم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 2:1  توسط فاطمه   |