تبليغاتX
گندم زار

گندم زار

گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...

فال خداحافظ گری کوپرانه برای کسانی که گذرشان به اینجا می افتد:

...یک چیزی بود که او هرگز نمی فهمید. خوب عاقبت رضایت داده بود که دیافراگم بگذارد. اما وقتی آدم هنوز دوشیزه است دیافراگم را چه جور بگذارد؟ مسأله بغرنجی بود. دست کمی از تربیع دایره نداشت.

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 23:44  توسط فاطمه   | 

? who took the cookie from the cookie jar

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 20:12  توسط فاطمه   | 

به بهانه در گرفتن بحث قدیمی اهمیت برخی از ظواهر، و اصلا به خاطر دل تو پدر جان: چه باک؟ فرض کنیم باطن، باز به یاد گاری افتادم:

"در قیاس با انحرافات فکری، علمی، و سیاسی قرن حاضر، کلیه انحرافات جنسی در نظرم یکسره بی اهمیت جلوه می کند. چون از هرچه بگذریم آنان تنها تختخواب را به لرزه در می آورند نه جهان را... "

پسر جان از کجا طره مویی و گرمای دستی آنقدر برایت هول انگیز شد؟ از کجا همه این خرده پاشها را به مثابه دغدغه های بزرگ انسانی ات برگزیدی؟ کاش تصویر تویِ منقلب را در کسوت انقلابی های جامعه ام ترسیم نکنم... و مگر می گذاری با برشماری هر روزه خاطراتت؟ و اگر تو در این جایگاه ننشینی چه کسی را بنشانم؟ و اصلا مگر تو حاضری بنشینی ؟ حیف قامت ایستاده همیشه آماده ات نیست؟

آخ پدر جان... چه طور می شود دغدغه تو که آنقدر بزرگ بودی برایم، اینقدر خرد باشد... و چه مطمئن باور داری تو...!!!

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 5:49  توسط فاطمه   | 

"تحمل ناپذیر بود. من با دهانی از تعجب باز گوش می دادم و کاملا مبهوت بودم. جوانکی بود که به صورتی دربست و تزلزل ناپذیر به نوع ما اعتماد داشت. او حقیقتا خیال می کرد که در روزگارانی که ما زندگی می کنیم مردم هنوز آنقدر ایثار دارند که نه تنها به خودشان بپردازند بلکه مراقب فیل ها نیز باشند. خیال می کرد هنوز در قلب آنها خیلی جا هست، جای های های گریه بود. او به همه چیزهای قشنگی که انسان در لحظات شوق و شور پنهانی درباره خودش حکایت کرده است اعتماد کامل داشت و علاوه بر این لجوج بود. با پشتکار عنادانگیز مدیر مدرسه ای لجوجانه از بشریت انجام تکالیفش را می خواست...

...

اگر نوع بشر سبب سرخوردگی وی می شود، امر غیر طبیعی و نامعقولی را از آن احساس می کند که مستند به خطای انسانهاست نه به نبوغ نوع... در این حال خشمگین می شود و سعی می کند که از انسان نمی دانم کدام پژواک بزرگواری و عظمت، کدام احترام به طبیعت را بیرون بکشد..."(رومن گاری: ریشه های آسمان)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 21:1  توسط فاطمه   | 

کسی می گفت گفته ای محبت تو و غیر در یک دل جمع نمی شود...!!! کدام غیر؟؟؟؟!!!! کجاست غیر؟؟؟!!!

کس دیگری بود (گاری) که در تشریح درد فاوست  می گفت: مشکل این است که شیطانی نیست تا روحت را به او بفروشی...آنچه او می گفت شاید آنجا معنای دیگری داشت اما برای من اینجا...

کجاست غیر؟؟؟!!!...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 8:1  توسط فاطمه   | 

عشق یا بهتر بگویم ستایشی که مادرم نسبت به فرانسه در دل داشت پیوسته برایم مایه شگفتی فراوان بوده است. امیدوارم برای کسی سوء تفاهم پیش نیاید: من خودم همواره دوستدار فرانسه بوده ام. اما تقصیر از من نیست: مرا طوری بار آورده اند که راه دیگری نداشتم. در دوران کودکی می کوشی افسانه های فرانسه را که برایت حکایت می کنند بشنوی و زیبایی های آن سرزمین اساطیری را که در چشمان مادرت بازتابیده است تماشا کنی...سپس روزی می کوشی آنها را از یاد ببری، سعی می کنی با چشمان خودت ببینی و درصددی از چنگ قصه های پریان رهایی یابی...بدیهی است که سرانجام روزی فرا رسید که آن پندار باطل و بیهوده از فرانسه با واقعیت متضاد و خشن کشورم رو در رو قرار گرفت. اما دیگر خیلی دیر شده بود. من همچنان به قصه پریانم چسبیده بودم...(رومن گاری)

¤ می توانید به جای فرانسه هر کلمه دیگری بگذارید. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 16:10  توسط فاطمه   | 

گربه با دقت براندازم کرد. بعد پیش آمد تا صورتم را بلیسد. درباره انگیزه این ابراز محبت ناگهانی از سوی موجودی غریبه توهمی به خود راه ندادم: هنوز هم قدری از خرده ریزه های کیک به چانه و گونه هایم چسبیده بود. مهربانی هایش تماما به حکم نفع طلبی بود. اما اجازه دلواپسی ناروا را نیز به خود ندادم. احساس زبان خشن و گرمش بر چهره ام وادارم کرد که با خشنودی لبخندی بزنم. چشمانم را بستم و خود را تسلیم آن لحظات کردم. نه آن وقت و نه بعدها هرگز نکوشیدم برای خود روشن کنم که در ورای آن نشانه های محبت که به من ارزانی شده بود دقیقا چه چیز نهفته است. آنچه اهمیت دارد پوزه ای دوستانه است، زبانی گرم و نرم است که با تمام نمودهای ملاطفت و رفاقت بر چهره ات کشیده می شود. برای خوشحالی بیش از این چیزی نمی خواهم...
از آن به بعد همیشه در این اندیشه ام که اگر می خواهی واقعا بی هیچ چشمداشتی دوستت بدارند کافی است که قدری خرده کیک توی جیب داشته باشی...(گاری:میعاد در سپیده دم)

+ نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387ساعت 2:19  توسط فاطمه   |