تبليغاتX
گندم زار - وقتی بعد از مدتها چشمت به طلوع خورشید روشن می شود:

گندم زار

گندم بود یا سیب آخر؟؟....مهم این است در کل که به سلامت فرود آمده ایم انگار...

وه... خوب شد، حد اقل، به دنیا آمدیم... چه خوشی دارد می گذرد بهمان...

پ.ن.۱. تصمیم بزرگ این روزهایم که قصد کرده ام برای خاطر قربت هم که شده تا انتها به اجرایش همت گمارم: من بعد هرگز بدون لباس خواب قدم به تختخواب نخواهم گذارد...

پ.ن.۲. خطاب به والدین گرام: لطف کنید بگذارید اسم های مقدس، مقدس بمانند. حملشان را به کودکانتان تحمیل نکنید. از ما که گذشت و گذشتیم به هر جان کندنی که بود اما واقعا بار سنگینی است... و خب به گمانم برای یک زندگی حمل همان یک بار کفایت می کند...                             نگذارید به حکایت نیاز به اکسیژنِ پریسا بیانجامد قصه...

وه عجب صبحی... پرده را کنار زده نگاه می کنیم: راست می گفتی: گرچه از فرشم تا هره ی پنجره گامی بیشتر نیست اما از آنجا تا کف پوش حیات...

+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 7:2  توسط فاطمه   |