* تنها کلمه... فقط کلمه ها بودند که نشانم می دادند یک متن چه می خواهد بگوید... درگیر واژه ها بودم و معنای کلی متن که از واژه ها دریافتشان کرده بودم. ذهنم درگیر جمله ها نمی شد، برای همین بود که چیزی را که گوینده می خواست بگوید نمی فهمیدم... کلمه ها را از ذخیرۀ واژگان خودم تعبیر می کردم و متن را از ذخیرۀ تجربه های زیسته ام...
*بعضی وقت ها برای خاطر صادق بودن سعی می کنی واقعیت را فراموش کنی و تصاویر خود ساخته ات را جایش بنشانی؟ بازی خوبی نیست... مغزت را بیمار می کند، فرسوده می کند... نه مصداقی از کم حافظگی دروغگو... تحت تأثیر ارزش انگاری صداقت با وسواسی کم نظیر زمان و مکان و موقعیت ها را در هم می آمیزی... سعی می کنی خواسته و دیده و تصورت را به مثابه برساخته ای از واقعیت جای واقعیت بنشانی و... طبیعی است که در این مسیر ذهن باید تکه هایی از خود را جابه جا کند و ... جای اولیه یا واقعی؟ تکه ها را فراموش کند... و اصلا این بازی چرا شروع می شود؟ ترکیبی از نادانی، عدم تمرکز در دیدن، میل به دانایی و ارزش انگاری صداقت؟؟