آنقدر در تمام طول بودنم آدمها را از پشت صفحات کاغذی و شیشه ای دیده ام... آنقدر به واکاوی چگونه بودنشان، به لذت تماشای بودنشان خو گرفته ام... که فراموش کرده ام خودم هم یکی از ایشانم با امکان هایی و احتمال هایی در حد آنها ... فراموش کرده ام؟؟ نه، اما درد همان فاصله ی دانستن تا بودن است؛ خلأ یی که نمی دانم چیست و چه طور می توان پرش کرد...! دست هایم، پاهایم، چشم هایم... هیچ همکاریی در پروراندن بازی شخصیم نمی کنند... فقط ذهنم سرگرم سرهم کردن احتمالات مختلف و داستان پردازیست... انگار نامرئی به تماشا نشسته باشم، انگار حبابی، چیزی احاطه ام کرده باشد... با دنیا فاصله دارم و خرسندم از فاصله و تماشا... آنقدر مشغول امتحان جایگشت های احتمالات ممکنم که هرگز به عمل در نمی آیم ...
خب؟ که چی؟مشکل چیه حالا؟؟!!
مشکلی نیست.. حالا.
